پارت صد و ده :

- خوب نگاش کن... ممکنه دیگه هیچ وقت نبینیش.
چیزی توی دلش فرو ریخت. راه گریزی نبود. پلکهای سنگینش را به آرامی باز کرد و نگاه نمناک و محزونش روی صورت گرد و ظریف کودک نشست. لبهایش شبیه لبهای بهار بود و گردی صورتش شبیه ایرج. اما وقتی بیدار شد عمق نگاه باران را داشت. همانقدر جسور و همانقدر سرکش و خودرای. دوباره دلش فرو ریخت. چشم از او گرفت و با حالی خراب لب زد:
- لطفا ببرش بیرون... خواهش میکنم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    دلم برای پارسا خیلی میسوزه .. وسط این زندگی درهم و برهم مونده ..

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    آدم عاشق مجبوره گاهی تاوان سختی بده

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️