گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت شصت و یک :
تغییر حالت نگاه وحید آنقدر عیان است که میترسم جملاتی را که دهانم از گفتنش عاجز مانده، چشمانم بیان کرده باشند. چشمان وحید گردتر میشود و دهانش نیمه باز میماند. لرزش مردمکهایش را به وضوح میبینم. تنها چیزی که میتواند در انتهای این نگاه احمقانه بگوید، نامم است که پس از گذشت دقایقی نسبتا طولانی، آن را با ناباوری زمزمه میکند.
- شیرین...
چشمانش باریک میشود و ابروهایش تمایلی ب
لطفا صبر کنید...