زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و نود و پنجم :
روی صندلی ولو شد و گره کراوات آبیاش را شل کرد.
- بالاخره خودش میاد طرفم. هیچکَس نمیتونه دست رد به فرهاد ارجمند بزنه!
دیگر پاپیچش نشد، حتم داشت باز هم جوابش کرده بود. لحظهای بعد، امیرعلی به جمعشان ملحق شد. با دیدن فرهاد در آن حالت و سگرمههای توی هم رفتهاش، کت کبریتیاش را از تن درآورد و نگاه سوالیاش را به او دوخت.
- رفیقمون چش شده؟
فرهاد که بدجور توی برجکش خورده
لطفا صبر کنید...

فخری
0حسام لیاقتش همین صدفه حیف از ماه بانوی ممنون لیلا جان عالی بود قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞