پارت پانزده :

موقع حرف زدن درباره داستان عاشقانه دخترش حسرت و آه عمیقی در صدایش مشهود بود. انگار اگر به عقب بر می‌گشت تحت هیچ شرایطی اجازه نمی‌داد آلیسون پایش را در آن کلاس پیانو بگذارد. یا شاید هم به مخالفت‌های همسرش دامن می‌زد و اجازه نمی‌داد مامور شود.
- من یک شهروند از طبقه متوسط جامعه‌ام آلیسون هم عضوی از همین خانواده بود درحالی که خانواده ناتانیل خدایان پول محسوب می‌شدن. هیچ علاقه‌ای به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • 🩵

    0

    خیلی خیلی ناراحت شدم برای دختر نولان 🥺 واقعا خیلی قشنگ می نویسی😍

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    آلیسون بی چاره🥲💔 مرسیییی از نظرت عزیزدلم🥹💖 خوشحالم که خوشت اومده زیبا🩷

    ۲ ماه پیش
  • Nil

    0

    وای بیچاره آلیسون. ناتاییل مشکل روانی داشته؟؟ حتی زنشو هم شکنجه کرده و احتمالاً دستور مرگشو هم داده. کنجکاوم کی توی زندان با چاقو کشتش؟؟؟ نولان؟؟!(هرچند واقعا حق داره اینکارو کنه)

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    زندگی آلیسون واقعا تلخ بوده🥲💔 به قول یکی از بچه ها برای ناتانیل جلوی خانواده اش وایساد اما همون مرد قلبش رو له کرد🥲 ناتانیل شکنجه اش نمی کرده کبودی صورتش می تونه دلیل دیگه ای داشته باشه👀 ماجرای زندان و چاقو خوردنش هم یه داستان داره..🙃

    ۴ ماه پیش
  • Zoha

    0

    الهی بگردمممممم🥲❤️

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    🫂💝

    ۵ ماه پیش
  • Zoha

    0

    الهی بگردمممممم🥲❤️

    ۵ ماه پیش
  • مهسا

    0

    داستانی جالب و مشتاق به دنبال کردنش

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    مرسی عزیزدلم🥰

    ۶ ماه پیش
  • Setayesh

    0

    وای....بیچاره آلیسون...اون تنها چیزی که میخواست این بود که یک زندگی عاشقانه و آروم رو تجربه کنه ، نه اینکه این جوری داستانش تموم بشه....نولان می ترسه ، چون بعد از چندین سال آلیسون رو توی الا پیدا کرده ، اگه اتفاقی براش بیوفته ، انگار دوباره دخترش رو از دست داده 🥲🥲

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    دقیقا آلیسون یه شروع شاد داشت اما زندگیش شاد نبود و پایانش هم خیلی تلخ بود😭 به نکته ظریفی اشاره کردی... الارا یه سری از ویژگی هاش مثل آلیسونه برای همون نولان هم خیلی دوستش داره و مراقبشه🥲 به علاوه الارا داره یه جورایی با نزدیک کردن خودش به وارث اون خانواده همون کاری که آلیسون انجام داد رو میکنه🫠

    ۶ ماه پیش
  • سارینا

    0

    بهتریننننننن رمانم و هیجان ترین رمان

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم😍🫂

    ۶ ماه پیش
  • aysi

    0

    خیلی قشنگ بود تا اینجا 🫠

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم که خوشت اومده😍🫂

    ۶ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    سلام خانوم غفوری عزیز،خسته نباشید،راستش شهر ما هم چندجا موشک خورده اما نسبت به شهرهای دیگه کمتر،ولی فرقی نداره،غم مردم ایران غم ماست و حقیقتاانقد دلم گرفته که حوصله. ی هیچ کاری ندارم

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    سلام عزیزدلم خداروشکر که حالتون خوبه، امیدوارم این جنگ زودتر تموم بشه تا کسایی که شهرشون بیشتر درگیر جنگ شده هم راحت بشن🥲 دقیقا عزیزم این روزا همه مون دلمون گرفته😔 این جنگ دیگه واقعا حق مردم و ایران نبود😭

    ۶ ماه پیش
  • Fatemeh

    0

    زن ها همیشه در عشق فداکار ترن...آلیسون پا روی حرف پدرمادرش گذاشت و با مردی ازدواج کرد ک عاشقش بود اما اون مرد برای این دختر جهنم رو ساخت...بنظرم زن ها همیشه در عشق فداکار ترن و متاسفانه اکثرا باید بهای جسارت و شجاعت خودشونو تنهایی پس بدن...کاش هیچ زن جسوری مجبور نباشه تنهایی بار خودشو به پوش بکشه 💔

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    به قدری این حرف ها زیبا بود که موقع خوندنش یه لبخند خیلی بزرگ روی لبام نشست🥹 از صمیم قلب ممنونم که از این زاویه به رمان نگاه کردی🫂🩵 ای کاش می تونستم بغلت کنم یا نظرت رو بین خطوط رمان بنویسم چون واقعاً نمی دونم چجوری بگم😅 نظرت برای یه ارزش دیگه ای داشت🥲💗 کاش واقعا هیچ زنی توی مسیر عاشقیش انقدر تنها

    ۶ ماه پیش
  • Fatemeh

    0

    فداتشم اگر میدونی ک میشه نوشت چرا ننویسی باعث خوشحالیه ، بنظرم زن ها همیشه بخش زیادی از هر نوع تاریخ رو نوشتن و صرفا چون زن بودن اسمی ازشون نیست ، زن هایی ک حتی اگر مردشون بمیره بازم به اون عشق و اسم وفادار میمونن و حتی اونا هم روحشون میمیره اکثرا در نهایت همین سرنوشت رو زندگی میکن به نوع های مختلف

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    حتما می نویسم🥲 جلوتر دوباره بحث آلیسون پیش کشیده بشه حتما از حرفای تو استفاده می کنم🙃 دقیقا، چقدر قشنگ درباره عشق زنانه حرف می زنی🥹👏 زنانه عاشق شدن زیباست اما واقعا جرات می خواد🥲

    ۶ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    بسیار نظر زیبا و تأثیر گذاری بود،امیدوارم برخلاف نظری که گذاشتید خودتون ادم «تنها»یی نباشید👏👏👏👏

    ۶ ماه پیش
  • Fatemeh

    0

    :) مرسی عزیزم

    ۶ ماه پیش
  • Fatemeh

    0

    پارت نسبتا طولانی و قلم قوی و کشش داستانی خوب ❤️ خسته نباشی زیبا 🫂✨

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    مرسی قشنگم😍 اون نظر قشنگت همه خستگی رو از تنم برد🥲🫂

    ۶ ماه پیش
  • Fatemeh

    0

    پوش ❌ دوش ✅

    ۶ ماه پیش
کپی شد!