پارت دویست و پانزده :

فرانک جعبه‌ی شیرینی را روی کانتر گذاشت و یک شیرینی را هم خودش برداشت. گازی به گوشه‌ی آن زد. مشغول جویدنش بود که بهمن سرش را ناغافل جلو آورد و از همان جایی که فرانک خورده بود، گاز بزرگی به شیرینی‌ای که در دست او بود زد. فرانک حتی فرصت اعتراض پیدا نکرد. گوشه‌ی چشمان بهمن چین افتاد. با لذتی وصف ناشدنی و خیره در نگاه فرانک شیرینی را خورد و پایین فرستاد.
- گفتم همونی که دستته رو شریک شیم، ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    سپاس فراوان فاطمه بانوی عزیز عالی بود عزیزم دست گلت درد نکنه قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون جان دل❤️

    ۵ ماه پیش
  • فاطیما

    3

    خداکنه امشب پارت داشته باشیم جای حساسی تموم شده بود🥹

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰❣️

    ۵ ماه پیش
  • وفا

    4

    بح بح چه پارت خوشمزه ای!

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نوش دیده‌🥰🥰

    ۵ ماه پیش
  • نرگس

    5

    بهمن یکمم خوش اشتهاست هنوز هیچی نشده دلش میخوادقفل سوتین گیپور فرانک وبازکنه

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    یه کم؟ فکر کنم کلا خوش اشتهاست.😅

    ۵ ماه پیش
  • نرگس

    2

    طفلی عطا بعد۲سال هنوز هیچی نسیبش نشده اما بهمن خیلی خوش شانس تربوده ظاهرا حالاخوبه عطا اولش باهاش اتمام حجت کرده بود دست به این دخترنمیزنی وحرمتش ونگه میداری

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بچه‌م عطا حیا داره. بعدشم بهمن خیلی قضاوتش کرده بود. دنیا هم که دار مکافاته😅😅

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    1

    اوه ماااای گاد ، عالی بودن عالی ،،، دلم خوااااست 🫠😀

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ای جان❣️❣️🥰

    ۵ ماه پیش
  • سوینا

    2

    وای وای وای 🤤 قند تو دلم آب شد از این سکانس اخر

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    همه لحظه‌هاتون همینقدر شیرین❣️

    ۵ ماه پیش
  • Hadis

    4

    عاشقونه های فرانک و بهمن خیلی قشنگه و به دل میشینه خوبه فرانک بعد اونهمه تلخی بالاخره به شیرینی رسید... خدا قوت نویسنده عزیز ♥️

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی مهربانو جان❤️🥰🥰❣️

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    6

    آخ گلبم اکلیلی شد در حد لالیگا 💖💖😂😂

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ای جان❣️❣️

    ۵ ماه پیش
  • پری مامان

    3

    چقد این پارت زیبا بود. حیف بود فرانک بخواد سر هیچی از دنیای زیبای دخترونه بره بیرون.خوشحالم ک با بهمن اوکی شد

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    واقعا حیف فرانک بود. عشق تونست این دخترو از فرار نجات بده‌

    ۵ ماه پیش
  • هدی

    2

    بابا فرانک اسمت برای دلبری کافی بود این کارا چی بود دیگه؟😂

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅😅❤️❤️❤️ چه عروسی بشه واسه آق توحید

    ۵ ماه پیش
  • مریم

    3

    خیلی زیبا بود عزیزم نویسنده جان ممنون😍👍

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰❣️

    ۵ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    همیشه میگن اونی که میکه نمیخواد دو بار نمیخواد😂😂😂😂 حکایت فرانک عالی چقد این پارت قشنگ بود🙏💯😘

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅😅❤️❤️❤️نوش نگاهتون

    ۵ ماه پیش
  • فاطیما

    3

    بادابادا مبارک بادا انشاءالله مبارک بادا👏😍

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بیش بادا❤️

    ۵ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    کاش عطا با ترانه الان بیان 😂😂

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    چه شود😅😅 آبرو واسه بهمن نمی‌مونه.❤️😅

    ۵ ماه پیش
کپی شد!