ویولت به قلم حمیده سادات منتظری
پارت بیست و پنجم :
تمام حس دلنشینی که از حرف زدن با ملودی به او دست داده بود از سرش پرید. باز از همان روزهای افتضاح بود! صدای گریه زهره اعصابش را به هم میریخت. طبق معمول مهدیار ترسیده و به آغوش او پناه آورده بود. نمیفهمید چرا پسری به این سن و سال باید از دست رفتار پدر و مادرش از نظر روحی این طور به هم بریزد؟! او سنی نداشت که احسان غیر قانونی به استرالیا رفت. اما انگار دعواهای زن و شوهر و گریههای زهره رو
لطفا صبر کنید...