ویولت به قلم حمیده سادات منتظری
پارت بیست و ششم :
کارش در آموزشگاه سارنگ تمام شد. مستقیم به سمت استودیو ایمان رفت. حالش خوب بود. برعکس چیزی که فکر میکرد، آرامش خاصی داشت و سرزنده بود. همه را مدیون آهی بود. روحیهاش کنار او بالا میرفت و بهتر و منطقیتر میتوانست فکر کند. امروز حین ناهار خوردن، کمی درباره کار جدیدش در گروه موسیقی با هم صحبت کرده بودند. خوشحال بود که همیشه در نزدیکی خانهشان کار پیدا میکند. آهی هم گفت خانه ایمان ن
لطفا صبر کنید...