پارت شصت و سوم :


_جوابی نگرفتم.
داخل اتاق خواب، جسم مچاله‌ شده‌ای را پیدا کردم. پناه را داغون، از میان لباس‌هایی که اطرافش بود، یکی را در بغلم کشیدم. ناله‌ زیر لبی‌اش به سرتاپایم استرس وارد کرد:
«همه‌چی یادم اومد. چرا این کار رو کردی؟ آخ خدا...»
با یک لیوان آب کنارش نشستم. نگران، با چشمانم توی صورتش می‌گشتم ببینم چی می‌گوید! بخشیده یا نبخشیده؟ ولی هیچ‌چیز قابل درک نبود. فقط خستگی و یک نگ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر

    0

    خیلی سریع تمام شد قلمتون خوبه ولی عجولانه بود.موفق باشید

    ۶ ماه پیش
  • زهرا زارعی | نویسنده رمان

    😊🙏🏻

    ۶ ماه پیش
  • M.D.M

    0

    خیلی جالب بود ممنونم از زهرا جان نوشیده رمان کابوس پرواز 💗💗💗💗💗

    ۶ ماه پیش
  • زهرا زارعی | نویسنده رمان

    😊🙏🏻

    ۶ ماه پیش
  • بیتا

    1

    ممنون از نویسنده عزیز، رمان تموم شد؟

    ۶ ماه پیش
  • زهرا زارعی | نویسنده رمان

    بله

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️