چند قدم فاصله به قلم دیبا کاف
پارت یک :
- ببینمت آلا چته تو؟ نگاتو ازم میدزدی چرا؟ انقدر زود خودت رو باختی؟
استخون بینیم بدجوری تیر میکشید و همین باعث میشد کاسه چشمام پر از اشک بشه.
نگاه خیره سام که تو تمام صورتم میدویید بیشتر بهمم میریخت و رو مخم بود که از کوره دررفتم و با لحن تندی زمزمه کردم.
- تو چی منی سام؟
یکم من من کرد اما جوابی نداشت که بهم بده.
پوزخندی زدم و سرم رو تکون دادم.
کوله ام رو از روی نیمکت برداشتم و در حالی که کاغذ پاره ها رو توش جا میدادم غر زدم.
- بلند شو… به جای اینکه مثل بز زل بزنی به من پاشو برو دنبال کار و زندگیت… امشب بله برون خواهرته مثلا… مامانت دست تنهاست کلی هم خرید داره… پاشو برو یه گوشه کارو بگیر تا صداش در نیومده.
زیپ کوله رو که بستم خودش رو از جلوی پام جمع و جور کرد و کنارم روی نیمکت نشست.
بعد از اینکه انگشتاش رو لای موهای پرپشتش کشید به نیمرخم خیره شد و گفت:
- امشب بله برون سهیلاست درست ولی چه ربطی به اینکه من چی توام داره؟
- اگه یکم باهوش بودی میگرفتی عزیز من… تو نه داداش منی… نه بابامی… نه شوهرم نه نامزدم نه خاطرخوام… نه هیچ کوفت و زهرمار دیگه ای پس حق نداری بشینی شبیه اینایی که گرگیجه گرفتن بهم زل بزنی و کاسه چه کنم چه کنم دستت بگیری
- تو اصلا فکر کن من داداشت خواهرم رو ول کنم؟
- دستت درد نکنه ولی تو داداش سهیلایی الانم اونه که بهت احتیاج داره نه من پس زودتر برو.
پوف کلافه اش رو کنار گوشم گفت و از روی نیمکت بلند شد.
کلید موتورش رو تو مشتش فشرد و گفت:
- حداقل بلند شو با همدیگه بریم خونه… اینجا بشینی قنبرک بگیری چیزی درست میشه مگه… فقط میشی نقل دهن بچه های دانشکده… پشتت چرت و پرت میبافن که زرباف فلان شده بیسار شده.
دستی به مقنعه ام کشیدم و در حالی که روی سرم مرتبش میکردم جواب دادم.
- خونه نمیام میخوام برم مطب اون مرتیکه بعدم اگرم میخواستم بیام خونه با تو نمیاومدم… اون دفعه که مامانت ترک موتورت دیدتم و با زبون بیزبونی از معصیت چسبیدن به نامحرم گفت پشت دستم رو داغ کردم که دیگه به موتورت نزدیکم نشم… حوصله غر زدنای الهه رو هم ندارم.
خودم رو به هر ضرب و زوری بود از رو نیمکت جمع و جور کردم و کوله ام رو روی دوشم انداختم.
نفسش رو فوت کرد و اخماش رو در هم کشید.
- تنها بری مطب اون مرتیکه که چی بشه… بیا سوار شو خودم میبرمت
- تو برو دنبال کارای سهیلا خودم میدونم با اون بی همه چیز چیکار کنم.
دیگه منتظر واینستادم که بخواد باهام چونه اومدنش رو بزنه.
به غر زدناش هم توجه ای نکردم و راه افتادم.
نمیدونم چه مرگم بود.
به جای اینکه استرس رفتن به مطب پاکزاد و روبرو شدن باهاش تو دلم باشه زهر حرف سام کامم رو تلخ کرده بود.
یعنی هنوزم نفهمیده بود چی تو دلم میگذره یا خودش رو به نفهمی زده بود؟
شاید میدونست و عامدانه از واژه داداش استفاده کرد که بهم بفهمونه چیزی که من حس میکنم نیست اما بود.
من که میدونستم یه چیزایی هست.
اصلا خودش بود که این حس رو به دل منم انداخت.
من که دنبال عشق و عاشقی نبودم.
اصلا حالیم نبود عشق چیه.
انقدر رفت و اومد و سر به سر دل بینوام گذاشت که به خودم اومدم و دیدم دیگه از پسرای چشم و ابرو مشکی بدم نمیاد.
نفهمیدم چی شد که حامد رمضانی پسر بوره دانشگاه دیگه به چشمم نیومد.
چشمم رو که باز کردم من موندم و یه دل از دست رفته و یه جفت چشم منتظر که هرشب پای پنجره زل میزد به حیاط که سام برسه.
برسه و خیالم راحت بشه که امشبم بلایی سرش نیومده تو اون پیست خراب شده.
اصلا از همون پیست لعنتی دلم رفت براش.
همون روزی که به اصرار سهیلا رفتم که مسابقه دادنش رو ببینم.
همون لحظه که کلاه کاسکتش رو از سرش برداشت و با چشم هایی که برق میزد به منی که محو تماشا رقص موهای مجعدش رو پیشونیش بودم خیره شد.
انگار میخواست شوقش از برنده شدن رو با نگاهش به وجودم تزریق کنه.
همون یه نگاه شد آتیش و به جونم افتاد.
آتیشی که همه وجودم ازش گر گرفت و یه جوری تنم رو گرم کرد که بعد از اون نگاه دیگه هیچی از زندگی نفهمیدم.
مثل همین الان که انقدر گرم فکر کردن به اون نگاه و صاحبش شدم که نفهمیدم کی با پای پیاده به مطب پاکزاد رسیدم.
بیتوجه به منشی که پشت میزش نشسته بود و با گوشیش مشغول بود پشت در اتاقش ایستادم.
در زدم که صدای بفرماییدش به گوش رسید.
در رو باز کردم و هیچ اهمیتی به منشی ندادم.
پشت میزش نشسته بود و مشغول نوشتن چیزی در برگه زیر دستش بود که با صدای قدم هام سرش رو بالا گرفت.
نیم نگاهی انداخت و وقتی دید چه کسی وارد اتاق شده اشاره کرد منشی بیرون بره و کاری بهم نداشته باشه.
در اتاق که بسته شد چشم ازم برداشت و به نوشتن ادامه داد.
- چی از جون من و مادرم میخوای؟ نمیخوای دست از این بازی که راه انداختی برداری؟
هیچی نگفت و فقط ته ریشش رو لمس کرد.
انگار که من رو نمیبینه و صدام رو نمیشنوه.
جلو رفتم و خودکار رو از دستش کشیدم.
سرش رو که بالا گرفت خودکار رو روی میز پرت کردم.
- ما نباید تاوان کلاهبرداری یکی دیگه رو بدیم میفهمی؟
فقط بهم خیره نگاه کرد و باز هم سکوت کرده بود که عصبی شدم و کف دستم رو روی میزش کوبیدم.
- کری یا خودت رو زدی به کر بودن؟
- بهت یاد ندادن با بزرگترت چجوری حرف بزنی؟
- مگه به شما یاد دادن که نباید بیگناه رو با چوب گناهکار بزنی؟
- تر و خشک با هم میسوزن… لابد شنیدی دیگه
- آره شنیدم ولی یه کاری نکن تو این آتیشی که به پا کردی خودتم بسوزونم و خاکسترت کنم.
از رو صندلیش که بلند شد تکیه ام رو از میز گرفتم و کمی عقب کشیدم.
هیکل درشتش رو از پشت میز بیرون کشید و به طرفم اومد.
درست روبروم قرار گرفت و صورتش رو جلو آورد.
نیش خندی زد و شمرده شمرده گفت:
- تهدید کردن به قد و قوارت نمیاد.
خودم رو نباختم و تشر زدم.
- میتونم بهت نشون بدم که تهدید نیست… من چیزی واسه از دست دادن ندارم این داستان بخواد کش پیدا کنه خودت و مطبت و کل زندگیت رو یه جا میسوزونم
- اتفاقا من عاشق آتیش بازیم برعکس تو اهل بلوف زدنم نیستم میخوای امتحان کنیم ببینیم کی راست میگه؟
خشکم زده بود.
نمیدونستم چی باید بگم.
مغزم قفل کرده بود و داشتم سعی میکردم لرزش دستام رو پنهون کنم.
- از این به بعد اندازه دهنت حرف بزن دختر جون مثل بابات نباش که لقمه گنده تر از دهنش برداشته و زده به چاک وگرنه مجبورم به توام یاد بدم حرف گنده و لقمه گنده چه عواقبی میتونه داشته باشه.
پوزخند اعصاب خوردکنی زد و به طرف در اتاق رفت.
بازش کرد و به بیرون اشاره کرد.
بیحرف راهم رو کشیدم و از اتاقش بیرون زدم که قبل خارج شدنم از مطب گفت:
- وقت زیادی نمونده یا بدهی رو تسویه میکنید یا از الان به فکر کمپوت و کنسرو زندون مامانت باش.
زیر لب عوضی زمزمه کردم و با درهم کوبیدن در مطب به راه افتادم.
لطفا صبر کنید...