پارت صد و هشتاد و هفتم :

حرکاتش هیستریک‌آمیز بود، پلک چپش مدام می‌پرید. حسام نفس آلوده‌اش را با پوف عمیقی بیرون داد، پوشه را به میز برگرداند و شانه‌های لرزانش را گرفت‌.
- آروم باش! گفتم که بهت میگم.
خنده‌ی کوتاه زن، گویی فندک به این خرابه کشید.
- عاعا! این ترفند دیگه قدیمی شده که عین فیلم‌ها، شوهره تا چشم زنش رو دور می‌بینه معشوقه‌اش رو میاره خونه و... .
حسام تیز و اخطارگونه نگاهی به صدف انداخت تا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هدی

    0

    چرا حسام وقتی تیکه های صدف به ماه بانو رو شنید هیچی نگفت؟😳

    ۷ ماه پیش
  • بانو

    0

    عالی وزیبا ممنون عزیزم❤️ لطفا چند پارت هدیه بدین🙏🙏🌹

    ۷ ماه پیش
  • زهرا

    0

    امیدوارم ماه بانو کوتاه نیاد حسام زیادی تو باتلاق گیر کرده ،، ممنونم ازت گلی

    ۷ ماه پیش
  • زهرا z

    0

    ماه بانو این دفعه کوتاه بیایی دیگه خیلی احمقی

    ۷ ماه پیش
  • سعادت

    3

    ماه بانو لطفاً این دفعه دیگه کوتاه نیا

    ۷ ماه پیش
  • تارا

    2

    لطفا به پارت هدیه بانو جان

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️