زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و هشتاد و هفتم :
حرکاتش هیستریکآمیز بود، پلک چپش مدام میپرید. حسام نفس آلودهاش را با پوف عمیقی بیرون داد، پوشه را به میز برگرداند و شانههای لرزانش را گرفت.
- آروم باش! گفتم که بهت میگم.
خندهی کوتاه زن، گویی فندک به این خرابه کشید.
- عاعا! این ترفند دیگه قدیمی شده که عین فیلمها، شوهره تا چشم زنش رو دور میبینه معشوقهاش رو میاره خونه و... .
حسام تیز و اخطارگونه نگاهی به صدف انداخت تا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
بانو
0عالی وزیبا ممنون عزیزم❤️ لطفا چند پارت هدیه بدین🙏🙏🌹
۷ ماه پیشزهرا
0امیدوارم ماه بانو کوتاه نیاد حسام زیادی تو باتلاق گیر کرده ،، ممنونم ازت گلی
۷ ماه پیشزهرا z
0ماه بانو این دفعه کوتاه بیایی دیگه خیلی احمقی
۷ ماه پیشسعادت
3ماه بانو لطفاً این دفعه دیگه کوتاه نیا
۷ ماه پیشتارا
2لطفا به پارت هدیه بانو جان
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

هدی
0چرا حسام وقتی تیکه های صدف به ماه بانو رو شنید هیچی نگفت؟😳