آلوده به ابلیس به قلم آوا موسوی
پارت هفتاد و هشتم :
دوباره وارد اتاق شد. چشمانم به مسیر رفتنش خیره ماند. یاشار هم همیشه سوییچش را جا میگذاشت. یعنی هنوز هم از آهی و بقیه سراغم را نگرفته بود؟ یعنی واقعاً رهایم کرده بود؟!
چرخیدم و دستم را روی دستگیره در گذاشتم و آن را چرخاندم. در با صدای خفیفی باز شد. سر بلند کردم، اما با دیدن آنچه که برابرم بود، قلبم در سینهام ساکن شد و چشمانم گشاد شدند.
چشمانم به او خیره بودند. به اویی که از من هم
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
Yana
0واقعا فک کنم ققط منم که از کایا خوشم نمیاد خودمم نمیدونم چرا😔
۳ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
چون تاکسیک نبود
۳ هفته پیشYana
0یعنی من مطمئن بودم این کایا هه یه چیزش هست😒
۳ هفته پیشزهرا
3مغزم تو این رمان کشیده کنار واقعا
۲ ماه پیشزهرا
2مغزم تو این رمان کشیده کنار واقعا
۲ ماه پیشترنم
2تارا مگه چیه؟چقد توان داره؟همه دارن از هر طرف بهش میزنن اینم که بهش دروغ گفت
۲ ماه پیشترنم
1خیلی ترسناک شد این کیوان بنظرم..پس ابلیس اصلی واقعا این پسره س
۲ ماه پیشترنم
0یعنی همه اون عشقولانه ها و قربون صدقه ها هیچ بود و با همه اینها تارا"شیفته ابلیس"شد؟
۲ ماه پیشترنم
2آوا خواهر من ظرفیت ندارم دیگه پشت سر هم دارم شوکه میشم😭
۲ ماه پیشترنم
1من پارتای اول به شوخی گفتم نکنه برادر سومی درکار باشه که واقعا به واقعیت تبدیل شد
۲ ماه پیشترنم
2هان؟واقعا؟حالم یه جور افتضاح و مزخرفه
۲ ماه پیشتارا
1من نظری ندارم دیوونه ولم کن
۲ ماه پیشAida
0وای وای واایی این چه بلایی بود به سرم آوردی نصفه شبیی تعجبی برام نموند دیگهه کیوان اخهه واایی نمیتونم اصلا باورش برام سختهه مگه میشهه
۲ ماه پیشنمیدونم
2این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
یسنا
1یعنی..نمیتونم خودمو کنترل کنم ..عرر
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پریسا
0خدایی من دیگه رد دادم مغزم دیگه نمیکشه