پارت صد و سی و پنجم :

دستش را روی پیشانی اش گذاشت و با نگرانی گفت :
_ وای...باید برم، دیر شده باید برم.
با عجله پشتی تخت را گرفت و سعی کرد پایین بیاید. عماد کنارش ایستاد و گفت :
_ مراقب باش.
هوا تاریک شده بود و باران نم نم می‌بارید.
امیر ارسلان داشت در تب میسوخت. تمام تنش درد میکرد جوری که ملحفه را محکم در مشتش گرفته بود و از میان دندان های فشرده شده اش صدای ناله شنیده میشد. تمام رگ های گلو و بدنش بی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • دویار

    0

    واقعا داستان قشنگی بود لذت بردم

    ۶ روز پیش
  • زهرا

    0

    واقعا زیبا بود و هر لحظه آدم رو به خوندش ترغیب میکنه خیلی عالی بود ممنون از قلم زیباتون

    ۱ ماه پیش
  • الی

    0

    و امیدوارم خیلی زود این رمان رو چاپ کنید تا من و خیلی های دیگه این رمان زیبا رو کتابش رو داشته باشیم و بارها بخونیمش و بارها خاطرات خوندن این رمان تداعی شه در ذهن و خاطرمون.و بازم ممنونم ازتون .

    ۲ ماه پیش
  • الی

    0

    همین الان این رمان رو تموم کردم و نمیدونم چی میتونم بگم در وصف زیبایی این رمان در وصف تک تک کلمات زیبا و همچنین قلم زیباتون با تموم وجودم عاشق این رمان شدم از بس محو خوندش شدم و تو یک روز تمومش کردم و بهترین رمان بود توی ژانر خودش ممنون نویسنده عزیز بابت وقتی که صرف نوشتن این رمان کردید .

    ۲ ماه پیش
  • خجسته

    1

    امیدوارم بتونم نسخه کاغذی این رمان رو در کتابخونه داشته باشم خیلی قشنگ بوووود🫠😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • Arikho

    0

    عزیزدلم ممنونم که زیبایی قلمت و به چشم های ما هدیه دادی و این داستان فوق العاده رو خلق کردی❤️ جمله آخرت اشکمو درآورد... قلمت و باورها و عقایدت همیشگی🥀✨

    ۲ ماه پیش
  • رها شده

    1

    محشر بود عالی بود فوق العاده بود زبان قاصره از زیبایی این رمان.خیلی قشنگ بود مممنون از نویسنده عزیییززز❤️

    ۲ ماه پیش
  • روان

    1

    حیف این رمان نیست؟ اینو باید چاپ کرد همه بخونن، اینو باید فیلمش ساخت انقدر که قشنگ میشد تجسم کرد حیفه این قلمه که اینجا بمونه فراتر از اینها باید بره

    ۲ ماه پیش
  • رویا

    0

    واقعا رمان زیبایی بود با یک قلم فوق العاده خسته نباشید میگم 💜

    ۲ ماه پیش
  • Sajede

    1

    داخل صفحه اول رمان درخواست عضویت میفرستی و از طرف پشتیبانی یه پیام برات میاد بعدش خودت راهنماییت میکنه که چیکار کنی

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    قلم نویسنده بیسته، داستانش عالیه خدا قوت بع نویسنده عزیز، خواستم رمان بخونم حتما اسمشون رو سرچ میکنم ببینم بازم رمان نوشتن. رمان فوق العاده ای بود و به شدت آدمو جذب میکرد، پیشنهاد میدم بخونید در کل رمان فقط یه ایراد بود اینم که بدون اجازه پدر ، *** قبول نیست.چون یه جا گفته شده بود محرم بودیم.

    ۲ ماه پیش
  • Sajede

    3

    رمان رو کامل خوندم و از خوندنش لذت بردم، خسته نباشین، رمان فوق العاده ای بود ممنون 🌹👌🥰

    ۴ ماه پیش
  • ساتیا

    0

    حرف نداری حانیا جان خسته نباشی قلم بسیار زیبایی داری این دومین رمانیه که از شما میخونم و هردفعه دهنم باز میمونه جمله اخرتم منو خیلی تحت تاثیر قرار داد مرسی ک مثل خیلیا فراموشکار نبودی امیدوارم توی بلندترین نقطه از زندگیت بدرخشی و همیشه در کارت موفق باشی

    ۲ ماه پیش
  • مینا

    0

    رمان خیلی قشنگی بود و پایان خوبی داشت والکی هم طولانیش نکرده بودن ممنون از نویسنده 🌸

    ۲ ماه پیش
  • عسل

    0

    رمان فوق العاده ای بود خیلی دوسش داشتم منن 🥹خسته نباشید خانم باصری و راجب اون جمله ای آخر که می تونه باعث شده ساعت ها گریه کنم

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!