پارت سیزده :

دانای کل
ساعت نزدیک سه بامداد بود و مرد در آستانه‌ی دیوانه‌شدن! از صبح تا حالا یک طرف؛ این دو-سه ساعتی که از نیمه‌شب گذشته بود، یک طرف دیگر. اگر برادرش تا صبح پیدا نمی‌شد؛ کجاها را باید می‌گشت؟! پاسگاه و کلانتری یا بیمارستان و...! نه، دلش را نداشت! حتی برای فکرکردن به این موضوع هم دل نداشت!
مهدیس پس از درزدنی با لیوان دمنوش به‌لیمو و زیرفون و گلاب که به نیت آرامش اعصابش آورده بود،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت ملیکای خوش قلم عالی بود عزیزم دست گلت درد نکنه 💞💞💞💞💞💞

    ۵ ماه پیش
  • صذف

    1

    شما اطلاعات خوبی از روان شناسی دارید

    ۵ ماه پیش
  • پروانه

    1

    فکر کنم پریزاد روز عقدش با میلاد خودکشی کرد

    ۶ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    نمیدووونم شاید🌝😁💜

    ۵ ماه پیش
  • روانشناس آینده

    1

    وای شاهیار چیکار کردی💔🫠 خیلی حرفهای بدی به شاهان زد از اونور افسونگر هم بد بازی شروع کرده، سرمه خانوم که مشغوله😌

    ۷ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    میبینی بچمو حرص میده؟ قلب پسرم از همینجا مشکلدار میشه🥹💔

    ۷ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    چقددلم واسه اون خانومه وسواسی سوخت،کاش زودتر بفکر درمانش افتاده بودن

    ۷ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    واقعا اختلال بدیه🥹 مرسی که خوندی عزیزدلم❤️

    ۷ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    تا پارت قبل دلم واسه شاهیارمیسوخت،حالادیدم چقد نمک نشناسه و دل شاهانم رو سوزوند،بذار دختره از چشاش دربیاره بفهمه دنیادست کیه

    ۷ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    عزیز مهربونم😁❤️

    ۷ ماه پیش
  • سلینا

    2

    عزیزم موفق باشی همیشه رمانت عالیه

    ۸ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    مرسی قربونت برم عالی توویی🥰

    ۸ ماه پیش
  • نفس

    1

    رمان جذابی هستش ممنون عزیزم دستت درد نکنه

    ۸ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    جذاب که شمایی نازدار💜😍

    ۸ ماه پیش
  • سلما

    2

    اونقدر گریه کردم واس شاهان که جای پدرش بود اخرشم بگه میخواستی نکنی برام پدری آخرش این میشه خوبی زیاد دل میزنه 😢🥺

    ۸ ماه پیش
  • 2سارا

    1

    عالیهههه امروز اشنا شدم باهاش و خوندمش 13 پارتو خیلیییی خوشم اومد بی صبرانه منتظر ادامشم😍😍😍

    ۸ ماه پیش
  • مریم

    2

    داستان جذابی داره، از اون رماناییه ک آدمو ترغیب میکنه ب ادامه دادنش.. تا اینجا ک از خوندنش واقعا لذت بردم ممنون از قلم زیباتون ملیکای عزیز🌹🌱

    ۸ ماه پیش
  • هیفا

    1

    چه قدر شما قشنگ مینویسید خوب تا اینجا فهمیدیم دوتا پری خواهرن کی سرمه سیمین ومیبینه میخوام بدونم ماجرای این دوتا چیه؟ممنون بخاطرپارت هدیه 😍

    ۸ ماه پیش
  • Paris

    1

    میشه گفت پریزاد عاشق شاهان نیست و فقط برای انتقام اومده و شاید هم عاشق میلاد باشه🧐🧐ملیکای عزیز ممنونم به خاطر پارت هدیه🌺🩵

    ۸ ماه پیش
  • عاطی

    2

    چقدر شاهان سخت زندگی کرده...البته من به شاهیار هم حق میدم ...میخواستی نکنی😆😉 دوتا پری ها هم که خواهرند... چقدر برای این بیماروسواسی من ناراحت شدم خودمم یکی توی خونم دارم واقعا سخته و باید حتما با دارو و روان درمانی درمان شد... ممنونم ملیکا بانو💙

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️