پارت چهل :

فصل سی
قولم را شکسته بودم، اما هنوز طبقِ قوانینِ سِنت بازی می‌کردم.
سپیده‌ی صبح پشتِ تپه‌ها رنگ می‌باخت و من در شکافِ بین دو ساختمان، چشم به پل دوخته بودم. اگر حساب‌وکتابم درست بود، چکمه‌های سِنت باید هر لحظه روی تخته‌های چوبیِ پل به صدا درمی‌آمد تا خودش را به میخانه‌ی «گریف» برساند. یادم بود که در دورانِ کودکی، اگر روی دریا نبودیم، او عادت داشت قبل از طلوعِ آفتاب چای صبحگاه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    بدجنسیه که باخودم فک کردم چرا به پدرش نگفت هزارتا سکه؟😂🤦

    ۲ هفته پیش
  • پرنیا

    0

    زولا دیگه چه زهر چشی گرفته که با پول ام راضی نشدن

    ۴ ماه پیش
کپی شد!