پارت هفتاد و نهم :

دردها آرام شده‌اند و زمانی که اندکی لای چشمانم را باز می‌کنم اتاق در سکوت است. شاید خنده‌دار به نظر برسد اما از اینکه در اتاق تنها هستم خوشحال می‌شوم. چشمانم را باز می‌کنم و سعی می‌کنم به یاد بیاورم که قبل از اینکه سرم سوت بکشد چه چیزهایی شنیده بودم اما متاسفانه چیزی یادم نمی‌آید جز اینکه ننه با احسان بزرگمهر در مورد شرایط بد ما صحبت می‌کرد.

چیزی که این میان بسیار مرا اذیت میâ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهراموسوی

    0

    احسان کجا رفته بیاد حرف بزنه

    ۹ ماه پیش
  • محبوبه لطیفی | نویسنده رمان

    میاد به زودی حرفها دارند این دوتا بامن

    ۹ ماه پیش
  • لیلی

    0

    عزیزم رمانت عالیه ،ولی حیف که پارتها بیش از حد کوتاه هست ،البته این یه انتقاد و ماهم خواننده هستیم حق انتقاد داریم ،یه جوری هست که نمیشه نظر داد

    ۹ ماه پیش
  • محبوبه لطیفی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم پارتها بالای ۷۰ خط شده منظورتون از کوتاه چیه

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️