شیپور فرشته به قلم ملیکا کمانی
پارت یک :
پیش فصل
دانای کل
کلیدش را بیرون آورد تا درب آهنی عمارت را که تازه جایگزین درب چوبی قدیمی شده بود، بازکند که متوجهِ زبانهیِ بیرون از قفل شد. یادش نمیآمد موقع رفتن درب را باز گذاشته باشد؛پس اخمی میان ابروهایش آورد و آرام هلی به درب داد؛ اما همین که پایش را داخل گذاشت، صدای جیغ بلند سیمین و پشتبندش زجه و نفرینهای مهین را شنید.
امیرسالار با آلاسکای آبشده در دستش به طرفش دوید و وحشتزده با زبان بچگانهاش گفت:
- خاله افتاد!
آن صداها و این دوکلمه کافی بود تا روح از کالبدش رخت بَر بِبندد. رنگش به وضوح پرید و عرق سرد روی تیغهی کمرش نشست. با نفسی که به شماره افتاده بود، خریدها را روی زمین انداخت و به طرف ساختمان پشتی دوید.
در دل خداخدا میکرد که بچه اشتباه کند و این شر که خوب میدانست مسببش کیست، به خیر بگذرد:
- خدایا، به آبروی علی قسم، رحم کن! به خیر بگذره دیگه یه ثانیه هم اینجا نمیمونم. از اول گفتم اینجا موندن عاقبت نداره، میدونستم آخر کار دستمون میده. مید...
وقتی به میانهی باغ رسید و پارهی تنش را، غرق در خون دید، دیگر نتوانست سرپا بماند و روی دو زانو به خاک افتاد. با کف دست به سرش کوبید و ناباورانه لب زد:
- تو چیکار کردی؟
***
فصل اول
بهسمت کابین آسانسور رفت و با ورود به اتاقک، در آیینه به چشمهایش زل زد و مثل تمام این چهار سال به این فکر کرد که چقدر از این زمردها متنفر است!
همه میگفتند چشمهایش شکارچی قابلیست و دل هیچ دختری از دست جادوی نگاهش در امان نیست؛ اما خودش دل خوشی ازشان نداشت.
بازشدن درب نشان از رسیدن به طبقهی منفی دو میداد. منشی پیام داده بود که دکتر داخل خانه منتظرش است؛ پس بدون فوت وقت به طرف ماشین رفت و سپس بهسمت خانه حرکت کرد.
با رسیدن به آنجا، پیش از همه مهدیس را دید که با شلوار جین و تاپ مشکی در آستانهی درب منتظرش است. چشمهایش زیر آن همه سایه سیاه مشخص نبود و لبان تزریقیاش را به قرمزترین رژلب آغشته کرده بود. هرچند بهخاطر مراقبتهای هرازگاهیاش از مادر، متشکرش بود؛ اما هیچوقت نتوانست با آن حجم از لوسی و لوندی و محبتهای پوشالی کنار بیاید!
پس جدی سری تکان داد و با زمزمهی «سلام» وارد شد که صدای مهدیس ناخن شد روی تختهسیاه مغزش.
- سلام، خسته نباشی. خوبی؟
دوباره سر تکان داد و جدیتر از قبل گفت:
- ممنون که اومدی. ننا گفت تا یکی دوساعت دیگه میاد، تو میتونی بری.
حرفش به مزاج مهدیس خوش نیامد!
- اُکی. اتفاقا خودم هم کار داشتم. امروز سهتا مشتری کنسل کردم که بیام اینجا!
سنگین منت گذاشته بود و نتیجهاش شد گره بین ابروهای پرپشت و مردانهی او.
- اِنشاءالله بهزودی این لطفات جبران میشه دخترخاله.
و بهسمت پیرمردی که احتمالاً همان پروفسور احدی معروف بود، رفت. این چندمین پزشک مغزواعصاب بود؟
نمیدانست! از بس طی این چند ماه پزشک عوض کرده، حساب از دستش در رفته بود!
مهدیس درحالیکه انگشت زیر مژههای اکستنشنشدهاش میکشید، بهسرعت از پلهها بالا رفت تا لباسهایش را بپوشد.
وقتی پسر با قدمهای استوارش به مبل سلطنتی وسط هال رسید، پروفسور احدی که مردی مسن و جاافتادهای بود به احترامش ایستاد و بعد از احوالپرسی گفت:
- خب آقای شکوهی همونطور که احتمالاً دکتر سعدی به اطلاعتون رسونده، بنده برای دیدن ریاکشن مادرتون مزاحم شدم. آمادهاید؟
آماده بود؟ نه! برای آن رفتار هیچگاه آماده نبود.
- بله کاملاً.
عینک دودیاش را به چشم زد و به طرف اتاق مادرش رفت. درب زد و سپس وارد شد.
مادر مثل تمام این چهارسال روی صندلیاش نشسته و به باغ چشم دوخته بود. مرد جلوتر رفت و آرام صدایش کرد.
- سلام سیمینبانو! چطوری مامانجان؟ خوبی؟
نگاه سیمین به صورت او گنگ بود و این نشان میداد که مثل تمام این چهارسال پسرش را نشناخته است. پسر مغموم از آن اتفاق بد، نفسش را باصدا بیرون داد و لب زد:
- مامان منم پسرت. یادته دیروز باهام حرف زدی؟ الان هم یه چیزی میگی؟
اما سکوت سیمین ادامه داشت.
هرچند که دلِ دیدن زجرکشیدن مادر را نداشت؛ اما کار دیگری هم از دستش برنمیآمد. پس نیم نگاهی به درب انداخت و وقتی دید پروفسور از میانهی درب شاهد اتفاقات اتاق است، دلش قرصتر شد و آرام مقابل مادر ایستاد؛ سپس دست روی فرم عینک گذاشت و عینک را برداشت. نگاه سیمین بالا آمد و به زمردها که رسید، چشمهایش را بازتر کرد... از تعجب بود یا ترس؟ هرچه که بود باعث شد مثل تمام این مدت با تمام توان جیغ بکشد و جملات و کلمات غیرقابل درکی بیان کند که فقط این جمله از بینشان مفهوم بود:
«بُ...بُر..روو... بی...رون... تُ... مُر...مُررر...دی!»
بغض که در گلوی پسر سنگینتر شد، مضطرب دستانش را به نشانهی تسلیم بالا گرفت و ملتمس گفت:
- مامان آروم باش من نمردم، مامان منم پسرت، منم "شاهان"!
***
سرمه
با بازشدن چشمهایم و جایگزینی سقف ناآشنای آبی اتاق به جای سیاهی پشت پلکم، به خود لرزیدم؛ اما با گذشت چند ثانیه و یادآوری دیروز لبخندی زدم و از اعماق وجود نفس کشیدم. حقا که درست میگفتند و بوی تمیزی و نویی وسایل، بهترین بوی دنیا بود! البته که چیدمان و اسبابکشی، چندان هم آسان نبود اما به این آسایش میارزید!
با نگاه به ساعتدیواری که دوازده را نشان میداد، سریع با پدر تماس گرفتم. پدر که مشخص بود چقدر گوش به زنگ است بلافاصله پاسخ داد.
- سلام عرض شد فرمانده! چطوری؟
با صدایی که سعی میکرد شاد باشد گفت:
- علیک سلام. خواب بودی تا الان خرس کوچولوی بابا؟
با ناز دخترانه، خودم را برای پدر لوس کردم.
- عه بابا! خب خردوخاکشیر بودم دیگه! اصلاً خودت کی بیدارشدی؟ دیشب کی رسیدی؟
پدر خمیازهیِ کشداری کشید:
- منم همین ده دقیقه پیش بیدار شدم. دیشب که نه صبح ساعت شیش، هفت بود، رسیدم.
شرمنده لبم را به دندان گرفتم.
- ببخشید توروخدا، من دیشب انقدر خسته بودم اصلاً نفهمیدم کی خوابم برد؛ وگرنه میخواستم بیدار بمونم تا برسی. خداروشکر سفر بیخطر بود و سالم رسیدی... آخ که چقدر دلم برات تنگ شده بابا!
انگار که منتظر همین حرف باشد، سریع و از خدا خواسته گفت:
- دشمنت شرمنده. خب برگرد بابا، هنوز هم دیر نیست! میگم یه هفتهای وسایلتو برگردونن. اگه دلت رضا نیست برگرد.
با مهربانترین لحن ممکن پاسخ دادم:
- نه قربونت برم، حالم خوبه فقط دلم تنگ شده، همین!
دوباره اعصابش بهم ریخت و تند شد.
- آخه من نمیدونم مگه فقط تو اون خرابشده میشه درس خوند؟! این همه سال اینجا بودی، این یک سال هم همینجا میخوندی دیگه!
باز هم شروع شده بود بحثی که یک ماه تمام آن را دوره کرده بودیم. با لحنی قانعکننده گفتم:
- باباجون! قربون چشمات برم، خودت هم میدونی که این آزمایشگاهِ پایاننامهی منو فقط همین تهرانِ به قول شما خرابشده داره؛ وگرنه منم این غربت رو دوست ندارم.
و باشیطنت اضافه کردم:
- بعدش هم خداروشکر که به لطف هواپیما راهها کوتاه شده، اصلاً هر هفته پاشو بیا پیشم!
- صدسال فکر نکن من جونمو بذارم تو اون طیاره که نه به هوا وصله، نه به زمین!
نخودی خندیدم و در دل قربان آن چینی که حتماً از انزجار روی بینیاش انداخته رفتم.
- باشه عزیزدل، من میام خوبه؟
با صدایی که دلخوری در آن مشخص بود گفت:
- خیلیخب دیگه، تو که کارخودتو کردی. فقط خیلی مراقب خودت باش. بازم میگم، اونجا کسی نیست هواتو داشته باشه.
نفسم را بیرون دادم:
- چشم بابایی، امر دیگهای نیست؟
هرچند که مشخص بود علاقهای به قطعکردن ندارد اما پاسخ داد:
- نه برو باباجان، خدابههمراهت.
پس از زمزمهی «فعلاً!»گوشی را پایین آوردم، به قلبم چسباندم و به عکس پدر روی پاتختی خیره شدم، با نگاه به چشمهای مشکیاش که حتی در عکس هم پرمحبت بود و آن محاسن جوگندمی که لشگر سفیدها به سیاهها چیره شده بودند، دل در سینهام فشرده شد. به نیتِ سبکترشدن آهی کشیدم؛ اما غم هم همراه با نفسم تا گلو بالا آمد و همانجا در قامتِ بغضی سنگین، جا خوش کرد.
برای فرار از این حال و سکوت دقآور، به آشپزی پناه بردم. خاله مرضیه هم هروقت غم داشت، سرش را به آشپزی گرم میکرد؛ پس من هم شروع به آمادهسازی مایعِ کوکو کردم. یک بسته سبزی را از قسمت پایینی یخچالفریزر بیرون آوردم و با مابقی وسایل در کاسه ریختم، نگاهی در پذیرایی کوچک که با یک دست مبل کرم و قالیچههای طرح سنتی پرشده بود، چرخاندم و به این فکر کردم که چطور بعد از یک عمر از زیر آشپزی در رفتن و انداختن تمام کارها به گردن خاله، حالا در این برهه، تنهایی و گرسنگی یقهام را گرفته بود! شاید بهتر بود به حرف پدر گوش میدادم و خاله را با خودم میآوردم؛ اما نه این هم عملی نبود، باز من دختر بودم و یکطور از پس خود، برمیآمدم؛ اما پدر چه؟ علاوه بر لنگ ماندن در آشپزی، در شیراز هم تنها میماند.
نزدیک به بیست سال از روزی که پدربزرگم، آقاابراهیم را برای باغبانی باغش استخدام کرده بود، میگذشت و در تمام این سالها، خودش با هنر دستش به باغ و همسرش، مرضیهخانم، که از ابتدا خاله صدایش میکردم، با دستپخت و سلیقهی بینظیرش به خانهمان، روح زندگی میبخشیدند.
با یادآوری شیراز، باغ بابابزرگ و شکوفههایِ بهارنارنجش، حافظیه و عطر نرگسش، ارم و طبیعت بینظیرش، لبخند سوک لب و غم کنج دلم نشست! برای خروج از فکر سری تکان دادم، به مایع شلوول کوکو نگاه کردم و آرام لب زدم:
- مثل اینکه چهارتا تخممرغ برای یک بسته سبزی زیاد بود؛ وگرنه این سبزیهای غرق در زردی هیچ توجیه دیگهای نداره!
با زمزمهی "هرچه باداباد"، شاهکارم را به دست آتیش سپردم و به پذیرایی برگشتم. با رسیدن به دیوار جنوبی خانه، پردههای کرمقهوهای ضخیم را کنار زدم و از قاب پنجره چشمانداز تهران را از نظر گذراندم.
اگر روزی کسی میگفت که سرمه، دختر ادریس راد، قرار است ساکن این بلاد غربت شود، ریشخندش میکردم؛ اما حالا یکه و تنها میان این پایتخت دود و شلوغی ایستاده بودم!
نگاه دیگری به تهران انداختم، شهری که نسبت به بقیهی شهرها برایم ناشناختهتر و غریبهتر بود. من با پدر تقریباً تمام ایران را سفر کرده بودم و ازشمالیترین شهرها و زیباترین جنگلها تا جنوبیترین دریا و گرمترین جزیرهها را دیده بودم؛ به جز تهرانی که همیشه مورد تنفر او بود! هیچوقت اینجا را مقصد سفرها انتخاب نمیکرد؛ حتی بعضاً چند شهر را دوباره و سهباره سفر کردیم اما تهران نه!
تهران را به شهری و پایتختی نمیشناخت، میگفت «شهر تنهایی و چندرنگی است» و هرچند که من و خودش هردو متولد تهران بودیم، تعلق خاطری به آن نداشت. البته بعد از بیستوچهار سال برای اسبابکشیِ من، مجبور به رودررویی با این غول بیشاخودم شد و به تهران سفر کرد. هرچند راضی به گشتن در شهر نشد؛ ولی از لحظهی ورود به اینجا، نگاهش مملو از غم بود و اخمش نشان از کینه میداد. علت اصلی این نفرت را مادرم میدانم! به گفتهی پدر، هنگامی که من یکساله بودم؛ در تصادف جادهای، وقتی از تهران به شیراز برمیگشتیم، ما را برای همیشه ترک کرد. تمام حسرتم این است که کاش کمی بزرگتر بودم تا حداقل هالهای از صورت مهربانش یادم میماند. مهربان به اندازهی اسمش "مهربان"
با استشمام بوی سوختگی بهسرعت به طرف آشپزخانه رفتم و بعد از اینکه با تمام توان پایم را به پایهی مبل کوباندم، خودم را به گاز رساندم و زیرلب غر زدم:
"بیا! از دار دنیا همین یه کوکوی وارفته رو داشتی که این هم کربن خالص شد. آخآخ پام! اون مبل رو کی گذاشت اون وسط؟ اه اصلا نخواستم."
و حرصم را با باز کردن آب روی کوکوی سوخته خالی کردم.
در همان حین که به نوای گوشنواز معدهی بیچارهام گوش میدادم و قربان صدقهاش میرفتم، زنگ واحد فشرده شد. چشم از ذغال داخل ماهیتابه برداشتم و بهسمت درب رفتم. با بازشدن درب، هیبت درشتِ بانویی سالخورده پدیدار شد و البته که سینیِ غذایِ دستش هم کم برایم لوندی نمیکرد؛ ولی قبل از هرگونه سوءتفاهم مبنی بر قحطیزدگی و سومالیایی بودنم، چشمم را از غذاها گرفتم و با لبخند به چشمهای آبی زنی که حس میکردم باید خانم آقاسعید، صاحبخانهام، باشد، خیره شدم و گفتم:
- سلام، جانم؟
خانم با لهجه شیرینش گفت:
- سلام دختر زیبا! من ماهایا هستم همسایهی واحد روبهرویی. راستش همون دیروز میخواستم بیام ببینمت؛ ولی دیدم خیلی کار داری گفتم مزاحمت نشم؛ اما دیگه بیشتر از این نتونستم صبر کنم و گفتم امروز بیام بهت سر بزنم...
و با اشاره به سینی در دستش ادامه داد:
- اینو هم آوردم، فکر کردم خسته و کوفته نمیتونی غذا درست کنی. البته امیدوارم خوشت بیاد، مادرشوهرم همیشه میگفت:«دست پختت حرف نداره عروس.» ای وای باز من زبونم گرم شد! پدرم همیشه میگفت Pensez d'abord, puis parlezیعنی اول کامل فکر کن بعد تندتند حرف بزن؛ ولی کی گوش میده؟ راستی اسمت چیه دخترم؟
در تمام این مدت با لبخندی که روی لبهایم بود به صورت گرد و تپلش که توسط موهای فرِ سفیدش قاب گرفته شد بود نگاه میکردم و به این میاندیشیدم که چقدر خوشزبان و دوستداشتنی است! لبخندم را عمیقتر کردم و درحالیکه سینی را از دستش میگرفتم، به داخل دعوتش کردم.
- منم سُرمه هستم ماهایاجون، خیلی از آشنایتون خوشوقتم و بابت غذا هم ممنونم. فکر کنم از بوی سوختگی مشخصه که چقدر به موقع بود! درضمن شما خیلی هم قشنگ صحبت میکنید و اگه به من باشه دوست دارم از صبح تا شب کنارتون باشم و باهم از هر دری حرف بزنیم. خیلی خوش اومدین.
از مقابلش کنار رفتم و با دست به او تعارف کردم که داخل شود. او هم درحالیکه نگاه دورتادور خانه میگرداند، همراه با من وارد خانه شد:
- قربونت برم دخترم، بهبه اینجا رو خودت چیدی؟ چقدر باسلیقه!
سینی را روی اپن گذاشتم و درحالیکه قهوهجوش را روشن میکردم گفتم:
- بله؛ ممنونم، چشمهاتون قشنگ میبینه!
ماهایا روی کاناپهی سهنفرهای که مقابل ال.ای. دی بود، نشست:
- خیلی دلباز و شاده. راستی ناراحت نمیشی میگم دخترم؟
از آشپزخانه بیرون آمدم و کنارش نشستم. آنقدر مهربان و صمیمی بود که احساس میکردم سالیان سال است که میشناسمش!
- نه ماهایاجون. اتفاقا منم مامان ندارم و این "دخترم" گفتنهاتون خیلی به دلم میشینه.
ماهیا با لبانی که کمی بهسمت پایین انحنا پیدا کرد بود و چشمانی که کدر شده بود گفت:
- چقدر بد! متأسفم دخترم؛ اما اشکال نداره من رو مثل مادرت بدون دختر زیبا، از این به بعد هم روی من حساب کن، باشه؟
سرم را به راست متمایل کردم:
- خیلی ممنونم از لطفتون. حتماً! اجازه بدید وسایل پذیرایی بیارم.
دست روی ساعدم گذاشت و مانع بلندشدنم، شد.
- نه سرمهجان بشین! نیکان، پسرم، امروز زودتر میاد باید خونه باشم.
مصرانه لبخند زدم و گفتم:
- پس فقط یه قهوه، قبوله؟
سری به نشانهی رضایت تکان داد.
- باشه
با لبخند به آشپزخانه رفتم و پس از چند لحظه با قهوه و کیکهای صبحانهای که کات شده بود، کنارش برگشتم و پس از گپوگفت کوتاه، با قول اینکه دوباره به من سر خواهد زد، منزلم را ترک کرد و من را با آن سینی خوشمزه تنها گذاشت.
***
بعد از یک استحمام کوتاه برای حاضرشدن مقابل آیینه ایستادم و خیره به نقشِ سرمهی بیستوچهارسالهای که در قاب شیشهای افتاده بود، نگاه کردم.
دختری که تکفرزند ادریس راد بود و شباهت چهرهاش با او، نگفته گواه نسبتش را میداد!
دست جلو بردم و قوطی کشیدهی ریمیل را برداشتم، هرچند که وابستگی زیادی به آرایش نداشتم؛ اما امروز، روز ملاقات با رفیق قدیمی و آشنایی با آزمایشگاه بود، پس کمی خودآرایی خالی از لطف هم نبود!
برس کوچک ریمل را پشت مژههای مشکیای کشیدم که بهخوبی حاشیهی چشمان سیاهم را پر کرده بود.
پوست مهتابیام نیازی به فوندیشن نداشت و لرزهی دست هم امان صافکشیدن خط را نمیداد؛ پس مطابق معمول کرم و خطچشم را بلااستفاده گذاشتم و یکراست سراغ ژلی رفتم که قرار بود به کمکش ابروهای پهن و کشیدهام را نظم دهم. آرایش مختصرم را با بالملبی که روی لبان متوسطم کشیدم و مثل همیشه از عطر انارش حس مطلوبی گرفتم، به پایان رساندم.
پس از نیم ساعت، مقابل درب با بوتهایم درگیر بودم و زیرلب غر میزدم«تو این هوا که خر تب میکنه سگ سینهپهلو، چه وقت بوت پوشیدنه آخه دختر؟ حالا روز اولی تیپ مکشمرگ نزنی نمیشه؟» که صدای پسر جوانی را شنید:
- یه دور صابون خشک بهش بکشی خوب میشه.
سرم را بالا آوردم و با کنار رفتن موهایم، گویندهی جمله را دیدم. پسری قدبلند و چهارشانه که کلید به دست مقابل واحد روبهرویی ایستاده بود. چهرهی غربیاش مرا یاد ماهایا انداخت و با توجه به زمان آمدن و محلی که در آن قرار داشت، حدسش سخت نبود که باید نیکان پسر صاحبخانه باشد!
- سلام آقانیکان، چشم!
نیکان که انتظارش را نداشت، اخم کمرنگی کرد و مشکوک پرسید:
- سلام، منو میشناسی؟!
لبخندم را حفظ کردم و مؤدب گفتم:
- بله. ماهایاجون معرفیتون کرده.
و درهمان حین که فاصلهی یک قدیمیام با آسانسور را پر میکردم، ادامه دادم:
- منم سرمهم، از آشنایتون خوشوقتم.
دکمهی گرد آسانسور را که فشردم و نگاه از نمایشگر کوچک اعداد برداشتم، چشمان نیکان را که تعجب در آنها موج میزد دیدم! علت بهت و تعجبش را نمیدانستم، اما پرسیدنش هم دور از ادب بود؛ پس وقتی دیدم چیز خاصی نمیگوید، سرتکان دادم و همزمان که داخل کابین میرفتم، گفتم:
- خب من دیگه خیلی مزاحمتون نشم، اِنشاءالله بعداً بیشتر باهم آشنا میشیم، فعلاً.
او هم به یک سرتکان دادن اکتفا کرد و درب بسته شد.
با رسیدن به پارکیگ ریموت را در دست گرفتم، سمت ماشین رفتم و با فکر به اینکه اگر این مسیریاب نبود، چطور قرار بود در تهران دوام بیاورم، رحمتی به روح مخترعش فرستادم!
پس از یک ساعت و نیم طی کردن مسیر، از غرب تهران به شمال شرقیاش رسیدم و با هزار گرفتاری برای دریافت معرفی و اجازهنامهی ورود، توانستم خودم را به بزرگترین و حرفهایترین آزمایشگاه نوروسایکولوژی (آزمایشگاه روانشناختی) ایران برسانم. پس از صحبتی که با قائممقام مجموعه داشتم، وارد سالن اصلی شدم و با چشم دنبال مسئول روابطعمومی آزمایشگاه که امروز به خاطر من آمده بود گشتم. صحرا را که در انتهای سالن تختهشاسی به دست دیدم، برای اعلام حضور دستم را بالا بردم و او هم با لبخند و تکاندادن سر بهسمتم آمد.
صحرا دختر دوست قدیمی پدر و اصالتاً شیرازی بود. تنها کسی که در تهران داشتم و اولین مشوقم برای آمدن به این شهر!
به محض رسیدن به من مثل همیشه در آغوشم گرفت و وقتی خیالش از لهشدنم راحت شد، رهایم کرد و عقب رفت.
- سلام سرمه چطوری؟ کجایی تو؟ اومدی تهران نباید یه کلمه به من بگی؟ اصلاً از کی اومدی؟ دیشب کجا خوابیدی؟ چطوری تنها موندی؟ اصلاً تنهایی یا عمو هم هست؟ نکنه دم دره؟ آخ بذار برم دعوتش کنم اتاق مهمان! راس...
لبخندی که از ذوق دیدنش روی لبم جاخوش کرده بود را عمیقتر کردم و آرام گفتم:
- وای زبون به دهن بگیر دختر، یه نفس بکش کبود شدی! من موندم مراجعات به چه امیدی میان پیشت؟! تو خودت روانشناس لازمی!
با فرودآمدن دستش روی بازویم، خندهام اوج گرفت.
- خب دلم برات تنگ شده بود، نزدیک به یه ساله که ندیدمت! حالا بگو تنهایی یا عمو هم هست؟
درحالیکه بازویم را ماساژ میدادم، گفتم:
- منم؛ قربونت برم. نه بابا که گریزونه از تهران، همون دیروز هم رفت.
بعد با یادآوری حرفهای مدیریت ذوقزده اضافه کردم:
- راستی صحرا تا یادم نرفته، من با آقای مهدوی صحبت کردم، ایشون گفتن که مدیریت دربارهی همکاریم با اینجا موافقت کرده؛ فقط اگر میخوام به عنوان همکار پژوهشگر با آزمایشگاه همکاری کنم، باید خودمو به مسئول مربوط معرفی کنم. میدونی مسئولش کیه؟
اگر بگویم ذوق صحرا از خود من هم بیشتر بود اغراق نکردم!
- وای سرمه مبارکه! فقط شیرینی یادت نرهها! نگران اون هم نباش خودم اُکیش میکنم.
چشم دورتادور محیط گرداندم و وقتی با یک نگاه اجمالی، صندلیهای آزمون، زونکنهای پرسشنامه، تابلوی افتخارات و ویترین وسایل از نظرم گذشت، باخنده گفتم:
- شیرینی هم میدم جذاب! فقط قبلش بگو ببینم، جانِ من میارزید یه سالِ تموم روی مخ من راه بری که بیام تهرون و تو این آزمایشگاه پایاننامه بنویسم؟
صحرا بادی به غبغب انداخت و همچون لیدری کاربلد شروع به تعریف کرد.
- بله که میارزید؛ خیر سرش اینجا یکی از بهترین آزمایشگاههای خاورمیانهستا! تمام تجهیزات موردنیازتم تو حوزه شناختی و عصبشناختی داره...
و با اشاره به اتاقک سمت چپ سالن ادامه داد:
- از دستگاههایی مثل تیدیسیاس و نوروفیدبک بگیر تا...
این بار کامپیوتری که روشن بود و پسرکی لاغراندام پشتش نشسته بود را نشان داد.
- ثبت EEG بهصورت پرتابل و حرفهای و...
هدف آخرش هم همان زونکنهایی بود که داخل کتابخانهی کنار دیوار چیده شده بودند.
- و مجموعهی آزمونهای رورشاخ و فرافکن و ثبت ERP ؛ همچی داره. به عبارتی کلاً از همهجا بینیازت میکنه.
درست میگفت و حقیقتاً آزمایشگاه مجهزی بود.
- چقدر خوب، پس اینجوری دیگه همه استخراجها و تهیهها رو همینجا میتونم انجام بدم!
برای جوابدادن لب باز کرد که کسی صدایش زد و مانش شد. صحرا هم بیدرنگ بهسمت مرد برگشت و متین و مؤدبانه دست تکان دادن و سریع گفت:
- خیلیخب سرمهجون، اگه ماشین داری که برو توی ماشین منتظر باش من تا نیم ساعت دیگه میام. اگه هم نداری سویچ من تو دفتره. یهکم کارها مونده تموم بشه اومدم.
با اطمینانِ خاطر لبخندی زدم و گفتم:
- برو عزیزم، منم ماشینم دم دره.
و پس از تشکر از نگهبان، از آزمایشگاه خارج شدم
مطالعهی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

ملیکا کمانی | نویسنده رمان
اخ من قربون شما و مهربونیت برم خانممم😍💋❤️
۲ ماه پیشعسل دریس
0مرسی،بدک نبود
۴ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
مرسی که خوندی خوشگلم💜
۴ ماه پیشکمند
0بینظیر ممنونم از قلم قشنگتتت🎀🥺
۴ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
قربپنت برممم من😍
۴ ماه پیشهانیه
0تا اینجا عالی بود 🤍👏
۴ ماه پیشآوا
0عالی بود🤍خوش بدرخشید عزیزم
۴ ماه پیشندا
0سلام ملیکا جون یه سوال این کتاب شیپور فرشته که با اونی که چاپ شده فرقی نمیکنه؟؟
۴ ماه پیشتا اینجا بد نبود
1تا اینجا بد نبود خوشم اومده
۴ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
خداروشکر عسلم😍
۴ ماه پیشنفس
2سلام عزیزم خوش آمدید پارت زیبایی بود
۴ ماه پیشغریبه (ری)
2دارم شروع می کنم به خوندن، یه جورایی می دونم چی در انتظارمه و ذوقشو دارم🍒🥹
۵ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
قربونت برم من😍 چه خوب کنارمی🥹🎀💋
۵ ماه پیشگلاویش
0خوب بود ممنون
۴ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
مرسی از نگاهت خوشگلم❤️
۴ ماه پیشرها
0تا اینجا که خیلی روان و خوب بود . ممنون نویسنده عزیز
۴ ماه پیشعاطی
2بسیار عالی... اینکه سرمه یک روانشناس هست رو نقطه قوت داستان میدونم و میدونم که دارم یک داستان خوب از یک نویسنده خفن رو میخونم قلمت مانا ملیکا بانو💙
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
فخری
0سلام ملیکا جون قلم بسیار زیبایی داری ممنون از رمان خوبت. شدو را خوندم بی نظیره حتما شیپور فرشته هم همینطوره با افتخار می خونمش قلم زیبات ماندگار عزیزم❤️❤️❤️❤️❤️❤️