پارت هفتاد و یک :

به مسعود گفتم: «شیرینی رو بده من،تو خسته می‌شی.» جعبه رو ازش گرفتم و بدون این که چسب‌های درش رو باز کنم،دستم رو کردم توش و یه دونه بیرون آوردم.
مسعود با قیافه‌ی خنثی گفت: «ممنون که این‌قدر به فکر منی.فقط مواظب باش از پله‌ها نیفتی گردنتم بشکنه.»
با حواسِ جمع روی پله‌ها پا گذاشتم: «لازم بود ما هم بیاییم؟ چون من هنوز خوب نشدم.»
مسعود: «یه هفته‌ست خونه‌ای.گندیدی انقد بیرون نرفتی!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Azab elahi

    0

    سلام نویسنده عزیز ببخش که نبودم خیلی دلم برات تنگ شده بود خب چخبر؟

    ۵ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    سلام.نمی‌بخشم.دل منم تنگ شده بود. سلامتی،خبر خاصی نیست.

    ۵ ماه پیش
  • Azab elahi

    0

    چرا نمیبخشی؟!🤕

    ۴ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    دیر کردی.

    ۴ ماه پیش
  • Azab elahi

    0

    اگه میتونستم زودتر میومدم. الانم هر روز از بله دنبالت میکنم.

    ۴ ماه پیش
  • نرگس

    1

    سلام و خدا قوت به شما که انقد خفنیییییی داستان عالی بود🥺توروخدا ادامه بدید هیچکسانو تا هرجا که شد🥺ما عاشق این رمانیم عاشق شخصیتاشونیم و عاشق قلم شما🥺من به شخصه با شخصیت های اصلی داستان زندگی کردم و از همه لحظات با هم بودنشون لذت بردم((: خواهشا تموم نکنید هیچکسان رو ما خواننده ها دیوونه داستاناشیم

    ۵ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    چشم،تلاش می‌کنم⁦(⁠ ⁠◜⁠‿⁠◝⁠ ⁠)⁠♡⁩

    ۵ ماه پیش
  • Azab elahi

    0

    وایییییی قربونت برم🤩🤩🤩 تو خیلی خوبی و قلمت واقعا بی نقصه من یکی خیلی خوشحال میشم اگه بازم هیچکسان و ادامه بدی😘

    ۵ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ⁦(⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠❤⁩

    ۵ ماه پیش
  • Azab elahi

    1

    تو زندگی من تنها چیزی که زیادش خوبه هیچکسانه خیلی دوست دارم بازم ادامه بدی💕🙂

    ۵ ماه پیش
  • شوکا

    0

    باشه:) ببخش که ناخواسته برات یاداوریش کردم

    ۶ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ⁦(⁠•⁠ө⁠•⁠)⁠♡⁩

    ۶ ماه پیش
  • Sara

    0

    شخصیت سورن بی نظیره، همیشه وقتی آدام لمبرت رو میبینم یادش میوفتم. مرسی بابت این پارت ❤️❤️

    ۶ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ⁦(⁠。⁠・⁠ω⁠・⁠。⁠)⁠ノ⁠♡⁩

    ۶ ماه پیش
  • Sara

    0

    همیشه فکر میکردم مسعود عاشق یکی مثل خودش باشه..مثل دختر آهنین

    ۶ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    معمولا آدما عاشق کسی نمیشن که شبیه خودشون باشه.

    ۶ ماه پیش
  • Ghazalll

    1

    این چپتر واقعا گاد بود مرسی خانم احمدی...:) ریونیز خیلی بامزه س ولی کاش بهراد بود اون خیلی دلش می خواست سپبده رو ببینهTT

    ۶ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    بهراد لیاقت نداشت.

    ۶ ماه پیش
  • Ghazalll

    0

    💔☹️ ای کاش ی ردمپشن داشته باشه بچه

    ۶ ماه پیش
  • Azab elahi

    0

    چرا بهراد و دوست نداری؟ بچه خیلی گناه داره.. مادر پدر نداره، جن زده شد، جنگیر شد، قاتل زنجیره ای دنبالش افتاد،بخاطر همزادش موجودات ماورایی پدرشو در اوردن، بخاطر حل مشکلش رفت گذشته رو تغییر بده گذشته رو تغییر داد آینده بهم خورد، این بچع تو زندگیش خیری ندیده چطور دلت میاد توهم ازش بدت بیاد🤧🤧

    ۶ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    با منی؟ من که دوسش دارم.

    ۶ ماه پیش
  • Azab elahi

    0

    پس چرا میگی اون یه شهریوری بی احساسه و لیاقت نداشت؟ خداوکیلی من ناراحت میشم بجاش

    ۶ ماه پیش
  • الهه

    1

    حقققققققققققق میگی.

    ۶ ماه پیش
  • Sara

    1

    وای بالاخره از سپیده خانم رونمایی شدددد..بهراد شبیه اون بچه هایی شده که یه روز از مدرسه غایب شدن و تمام اتفاقات هیجان انگیز تو اون روز رخ داده

    ۶ ماه پیش
  • ماهیرو

    1

    من وقتی میبینم بقیه با ریونیز خوب رفتار میکنن گریه ام میگیره پس بهراد قشنگم چی البته دلیل اصلیش اینه که پایان رمان نزدیک شدیم

    ۶ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    بهراد فعلا خودش نمی‌خواد برگرده 😅

    ۶ ماه پیش
  • Azab elahi

    2

    خداوکیلی حق داره... تا کی تو این دنیا جون از جونش در بیاد.... با اینکه دوست دارم برگرده ولی درک میکنم که نخواد برگرده

    ۶ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    منم باهاش موافقم ولی خواننده‌های رمان موافق نیستن.

    ۶ ماه پیش
  • Fox

    0

    میدونی چرا ؟ بخاطر اینکه همه انتظار دارن شخصیت اصلی همیشه آدم خوبه داستان بمونه، وگرنه هیچ انسانی کامل نیست از جمله خودِ ما که منفعتمون اولویت داره. من فقط دلم برای سورن میسوزه چون خیلی تنهاتر از قبل میشه؛ امیدوارم ریونیز دوست بهتری باشه.

    ۶ ماه پیش
  • Azab elahi

    0

    خانوم نویسنده یه سوال میگما پارت اخر از زبون بهراده دیگه؟

    ۶ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    بله.

    ۶ ماه پیش
  • ثمین

    0

    رمانتون خیلی قشنگه من عاشق شخصیت بهراد شدم 😁 و اینکه دو پارت خیلی کممممممه میشه بیشترش کنید 😭😭

    ۶ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ممنون از لطفت❤️ رمان قبلا نوشته و کامل شده برای همین امکان اضافه کردن پارت‌ها وجود نداره.

    ۶ ماه پیش
  • Niloofar

    4

    تایپ عمو مسعود این شکلی بود پس 💔 از مشخصاتش عینکشو دارم فقط !

    ۶ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    مسعود عاشق روح آزادشه نه جسمش ⁦ಠ⁠ᴥ⁠ಠ⁩

    ۶ ماه پیش
  • ماجده

    1

    من روحم ازاد ازاده... دلم کی خواد مخش رو بزنم😂😭 مسعود واقعا شخصیت جذابیه😭😭

    ۶ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ایشالا یه مسعود واقعی نصیبت بشه ⁦(⁠≧⁠▽⁠≦⁠)⁩

    ۶ ماه پیش
  • حدیث

    0

    میخواستم در پاسخ به فقط دو پارت دیگه بنویسم جدی میگید نمیدونم چرا اینجا افتاد؟

    ۶ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    بله جدی گفتم ⁦◉⁠‿⁠◉⁩

    ۶ ماه پیش
  • ملیکا

    0

    مگه مسعود متوجه نشد این بهراد نیس؟ پس جرا انقدر عادی برخورد میکنه🥲

    ۶ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    بله متوجه شد ولی در حال حاضر راه حلی نداره،اگه چیزی بگه ممکنه ریونیز بره و به جسم بهراد دسترسی نداشته باشن.

    ۶ ماه پیش
  • Tara

    0

    یعنی سورن خبر نداره روح ریونیز تو جلد بهراده؟

    ۶ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    نه.

    ۶ ماه پیش
  • الهه

    0

    خستگی از تنم در اومد. جدی کاش تا روزی که من زنده ام این داستانا هم باهام زندگی کنن.

    ۶ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ⁦(⁠ ⁠◜⁠‿⁠◝⁠ ⁠)⁠♡⁩

    ۶ ماه پیش
کپی شد!