پارت صد و هفتاد و سوم :
قادر بلند بلند میخندد و میگوید:
- لعنت به تو نقشههات. نه دیگه... من که بار خودمو بستم. حالا خودت میدونی و کارات. من دیگه باهات کاری ندارم. الانم دارم میرم پیش ارباب که مزد زحمت این مدتمو بگیرم. تازه اول راهی... میدونی من چند ساله دارم برای ارباب خرحمالی میکنم.
قادر همینطور میگوید و میگوید. جالب است که افرادی که کنارش هستند هیچگونه عکسالعملی نشان نمیدهند.
لطفا صبر کنید...
