پارت هفتاد و پنجم :

- پس چیشد؟ کجا رفتن؟
سیاوش بدون هیچ تلاشی برای کم کردن سرعت ماشین با صدای گرفته ای در جواب امین گفت:
- برگشتن تو روستا...
- یعنی... بیخیالمون شدن؟
سیا این‌بار حرفی نزد و فقط چند سانت شیشه ی سمت راننده رو کشید پایین تا هوا بخوره. قشنگ معلوم بود که هنوز ترس و نگرانی همراهشه چون شیشه رو به طور کامل پایین نکشید.
- یعنی میگی خلاص شدیم از دستشون؟
- آره، دیگه نمیان دنبالمون، ولی محØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهناز

    1

    خدایا چه سوالی میخواد بپرسههههه🤦 ♀️

    ۹ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🤣 نگران نباش دیگه قصر در رفتن ❤️😂

    ۹ ماه پیش
  • میم

    1

    وای سوالش چی بود یعنی؟🥺🤔 بذار ببین زنده از دست بچه ها و میلاد در میرین بعد برای بعدش برنامه ریزی کن 🤣🙏🏻💚

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️