زمزمه در شب (جلد دوم) به قلم زهرا باقری
پارت هفتاد و پنجم :
- پس چیشد؟ کجا رفتن؟
سیاوش بدون هیچ تلاشی برای کم کردن سرعت ماشین با صدای گرفته ای در جواب امین گفت:
- برگشتن تو روستا...
- یعنی... بیخیالمون شدن؟
سیا اینبار حرفی نزد و فقط چند سانت شیشه ی سمت راننده رو کشید پایین تا هوا بخوره. قشنگ معلوم بود که هنوز ترس و نگرانی همراهشه چون شیشه رو به طور کامل پایین نکشید.
- یعنی میگی خلاص شدیم از دستشون؟
- آره، دیگه نمیان دنبالمون، ولی محØ

لطفا صبر کنید...

مهناز
1خدایا چه سوالی میخواد بپرسههههه🤦 ♀️