لاگوم به قلم مهتاب جهان فر
پارت سوم :
ساندویچ آماده را به سمت مشتری گرفت. با برخورد انگشتانِ گرمی به پشت دستش از زیر سینی، ناخوداگاه سر بلند کرد. نیش باز فتاح بیشتر از بوی مغازه روی اعصابش رفت. حال خوشش به محض دیدن او داخل مغازه ناخوش شده بود و حالا عصبی از رفتار وقیحانهی مرد، ابرو درهم کشید و لبهای جفت شدهاش را محکم بهم فشار داد تا بد و بیراهی نثار چهرهی روغنی و سیاهش نکند. میان حرص هجوم برده بر اعصابش، دندانهای یکی در میان مردک دلقکِ چشمچران، افکارش را قلقلک داد. با وجود خشمش، هر آن ممکن بود شلیک خندهاش به افتخار آن بخت سیاه به هوا رود و بعد از هلاک شدن از خنده، بنشیند و یک دل سیر گریه کند. خاطرخواه چهل ساله هم قحطی آمده بود که از میان همهی آنها، باید فتاح نصیبش میشد؟!
_ سلام خانمی.
جوابی نداد.
_ علیک گفتن واجبهها... جاانم، اخمشو!
بیاعتنا به سمت اتاقک کوچک پشت مغازه رفت و خجسته خانم را صدا زد.
چیزی نگفت. توضیحی نداد. همین صدا زدن خالی کفایت میکرد. کسی مقابل خجسته خانم جرات لاس زدن و چشم چرانی نداشت. همه در مقابلش ماستهایشان را کیسه میکردند. به کسی رو نمیداد. با آن صدای کلفتش، ظرافت زنانه را به فراموشی سپرده و با یک تشر، حساب کار را دست همه میداد.
_ ها فتاح؟ جز سیر کردن شکم گندهت کار دیگهای داری؟
مردک خودش را جمع جور کرد. بیحرف روی صندلی پلاستیکی نشست و گاز بزرگی به ساندویچش زد. خجسته خانم چپ چپ نگاهش میکرد و هرزگاهی زیر لب فحشی میپراند و نفرینی هم ضمیمهاش میکرد. همه فتاح را میشناختند. چشم چران بود و حنا از وقتی یادش میآمد، دیده بود که او چه کتکها که نخورده! حالا مدتی میشد سایهی چشمچرانیش روی دخترک سنگینی میکرد.
بعد از رفتن فتاح، خجسته کینهاش از مرد هرزه ترکید و با صدای خشمناکی چند بد و بیراه نثارش کرد و تُفی هم با حالت نمایشی به زمین انداخت.
چند مشتری دیگر را هم راه انداخت که خجسته خانوم با نیم نگاهی به ساعت قدیمی دور مچش، رو به او گفت:
_ حنا؛ دختر یه جیگر بزن واسه ممصادق، الاناس پیداش بشه.
نگاه از موهای وز و یک در میان سفید شدهی خجسته خانم از زیر روسری کوتاهش بیرون زده بود، گرفت و چشمی گفت. دوباره نزدیک گاز چرب شده و داغ ایستاد. کم کم حس میکرد محتویات معدهاش در معرض فوران است. لیوان آبی سر کشید. بهتر شد اما همچنان راه تنفسش تیر میکشید. خسته بود. کمبود خواب داشت و چشمهایش میسوخت.
خمیازهای کشید. شب قبل تا صبح پهلو به پهلو شده و حتی برای لحظهای هم به خواب نرفته بود. دما دم صبح هم با سر و صدای سروناز و شوهر مفنگیش، به کل تهماندهی حس خوابش پریده و قید آرامش را زده بود. نتیجهاش هم خوابآلودگی و خستگی طول روزش شد.
ساندویچ محمد صادق را آماده کرد و کناری گذاشت. با نگاهی به ساعت شیشه شکستهی مغازه، عزم رفتن کرد. ساعت از سه گذشته و شکمش به قار و قور افتاده بود. این ساعت که مغازه خلوت میشد، وقت ناهارش بود. چون تا حد امکان لب به غذای مغازه نمیزد، ترجیح میداد تا رسیدن زمان خلوتی صبر کند و برای سیر کردن شکمش و استراحتی کوتاه، راهی خانه شود. اینقدر در طول روز بوی آنها را استشمام میکرد که از تمامشان سیر بود. هر چند که ناهارش در خانه هم احتمالا چیز دندان گیری نبود. مادرش این روزها بیحوصله شده و کمتر پیش میآمد که هنر آشپزیاش را به رخ بکشد.
خجسته خانم یک وری روی یکی از صندلیها نشسته بود، پکهای محکم به سیگارش میزد و در افکارش غوطه میخورد. بیشتر از پنجاه و پنج سال نداشت اما گرد پیری روی تمام وجناتش نشسته و سنش را بالاتر نشان میداد. صورتش میان دود، سیاهتر از همیشه دیده میشد و سیگار همدم بیچون چرای شب و روزش بود.
حنا این زن را دوست داشت؛ سرسخت بود و محکم. در کنارش هم کم حرف و عصبانی و گاهی مرموز. به نحوی، الگویش بود. البته جدا از بحث محکم بودن و رو ندادنش به مرد جماعت، باقی صفاتش چنگی به دل نمیزد. پس الگوی با تخفیفی به حساب میآمد!
خیلی با او راحت نبود منتها بیاهمیت و بیاعتنا هم از کنار حال امروزش نمیتوانست بگذرد. از همان موقع که آمده بود، خجسته خانم گرفته و دمغ به نظر میرسید. انگار کشتیهای نداشتهاش به گِل نشسته بودند.
رفتن را به تعویق انداخت. چند دقیقه پس و پیش فرقی به حالش نمیکرد. نزدیک شد و با کمی دست دست کردن پرسید:
_ خجسته خانم چیزی شده؟!
خجسته نشنید. آنقدر در عمق افکار و زندگیاش در حال تقلا بود که نه تنها حضور حنا، بلکه شب و روزش را هم فراموش کرده بود.
جوابی که نشنید، با نگرانی خم شد و چشمان تیزش را به صورت خجسته دوخت. چشمهایش خیره و نمزده، روبهرو را رصد میکردند و تهماندهی سیگار بهمنش، قرمزتر از همیشه برای رسیدن به گوشت انگشت شستش، دست و پا میزد.
کمر راست کرد و این بار دست روی شانههای خجسته گذاشت. غرق شده بود انگار.
_ خجسته خانم؟ خانم...خوبید؟ خانم؟!
انگار بالاخره کلید مغز خجسته زده شد و هوشیار به حنا نگاه کرد. بیحوصله، سری به معنای «چیه» تکان داد. حنا با تهصدای گرفته که سوغات فضای خفهی مغازه بود، نگران لب زد:
_ خوبید؟ کلی صداتون کردم، انگار تو فکر بودید. چیزی شده؟
جوابی نشنید. حس کرد خجسته کارش را پای فضولی گذاشته که ساکت و درهم رفتهتر از قبل نگاهش میکند. پشیمان شد و محکم زبان روی لبهای پوسته پوسته شدهاش کشید. کاری که مواقع سردرگمی انجام میداد. زبانش کمی گرفت و با اضطراب گفت:
_ ب... ببخشید، حس ک... کردم...
_ دنیا خیلی بیمعرفته دختر، آدماش بیمعرفتتر...
چیزی نگفت. انتظار چنین جوابی را نداشت.
_ هیچ وقت رو شونههای این وامونده سرنوشت تکیه نده. یهو دیدی چنان جاخالی داد که چند سال بعدشم نتونی خودتو جمع و جور کنی.
آن قدر صدایش سوز داشت که قلب او را به تقلا انداخت. با صدای لرزانی جواب زن را داد.
_ من از همون اولم دل خوشی از این دنیا نداشتم خجسته خانم. از همون اول بد ساخته باهامون اما چیکار کنیم؟ به همین دیوار به قول شما وامونده هم تکیه ندیم که یهو کله معلق میریم!
_ تو که تازه اول زندگیته دختر، کجاشو دیدی...؟ من پنجاه و اندی سالمه و هنوز دارم چوب بختمو میخورم. هر روزم به قول شما جوونا سوپرایز میشم! موندم تو کار خدا.
خواست بگوید چه سوپرایزی؟ رویش نشد. ترجیح داد ساکت بماند. انگار خجسته امروز پردهی سکوت مرموزش را دریده بود و لبهایش خارج از کنترل او، دلشان تحرک میخواست. حنا حس کرد شاید او یک جفت گوش شنوا میخواهد برای بیرون ریختن دردهایی که در دلش تلنبار شدهاند.

لطفا صبر کنید...

نگار
0خوب بود مرسی حرفاش به دلم نشت 💙💙💙💙