پارت هفتاد و سوم :

- همه کمربنداتونو ببندین...
سیاوش که اینو گفت بلافاصله دست سرد و یخ زده ی من حرکت کرد تا یه گوشه از کمربند و بگیره و بکشه به طرف پایین. از بابت بقیه هم خیالم راحت بود، هم‌زمان با صدای کشیده شدن کمربند صندلی شاگرد، از صندلی عقب هم صدای مشابه شنیده شد و هم زمان سیاوشم با صدای آرومی که از فریاد زدنم بدتر و ترسناک تر بود گفت:
- سفت بچسبین!
حس می‌کردم چشام داره از حدقه می‌زنه بیرون. ما

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • یه نفر

    1

    روستا فقط اون روستای آمین آروم خنک تعداد جن محدود دارای گنج از اینجا خوشم نیومد

    ۷ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣❤️ آره خدایی راست میگی، روستای پیام اینا تو تصورات منم زیباتر و البته مرموزتر از همه ی روستاهای این شش تا رمان بود

    ۷ ماه پیش
  • یه نفر

    0

    آره منم عاشقش شدم از آزادکلا هم خوشگل تر بود

    ۷ ماه پیش
  • مهناز

    1

    فقط میتونم بگم،وااااااااای

    ۷ ماه پیش
  • میم

    1

    خب مهردادجان سرعت رو کم بکنه هم مردین چه فرقی داره،ولی یه تقشه ای دارن تا حالا پیداشون نشده🤔🙏🏻💙

    ۷ ماه پیش
  • میم

    1

    وای خیلی نفس گیر بود،یادم رفت نفس بکشم ،همش منتظر بودم یهو ظاهر بشن خوبه پارت کوتاه بود😮😱

    ۷ ماه پیش
کپی شد!