زمزمه در شب (جلد دوم) به قلم زهرا باقری
پارت هفتاد و سوم :
- همه کمربنداتونو ببندین...
سیاوش که اینو گفت بلافاصله دست سرد و یخ زده ی من حرکت کرد تا یه گوشه از کمربند و بگیره و بکشه به طرف پایین. از بابت بقیه هم خیالم راحت بود، همزمان با صدای کشیده شدن کمربند صندلی شاگرد، از صندلی عقب هم صدای مشابه شنیده شد و هم زمان سیاوشم با صدای آرومی که از فریاد زدنم بدتر و ترسناک تر بود گفت:
- سفت بچسبین!
حس میکردم چشام داره از حدقه میزنه بیرون. ما
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
🤣🤣🤣🤣❤️ آره خدایی راست میگی، روستای پیام اینا تو تصورات منم زیباتر و البته مرموزتر از همه ی روستاهای این شش تا رمان بود
۷ ماه پیشیه نفر
0آره منم عاشقش شدم از آزادکلا هم خوشگل تر بود
۷ ماه پیشمهناز
1فقط میتونم بگم،وااااااااای
۷ ماه پیشمیم
1خب مهردادجان سرعت رو کم بکنه هم مردین چه فرقی داره،ولی یه تقشه ای دارن تا حالا پیداشون نشده🤔🙏🏻💙
۷ ماه پیشمیم
1وای خیلی نفس گیر بود،یادم رفت نفس بکشم ،همش منتظر بودم یهو ظاهر بشن خوبه پارت کوتاه بود😮😱
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

یه نفر
1روستا فقط اون روستای آمین آروم خنک تعداد جن محدود دارای گنج از اینجا خوشم نیومد