پارت هفتاد و سوم :

- همه کمربنداتونو ببندین...
سیاوش که اینو گفت بلافاصله دست سرد و یخ زده ی من حرکت کرد تا یه گوشه از کمربند و بگیره و بکشه به طرف پایین. از بابت بقیه هم خیالم راحت بود، هم‌زمان با صدای کشیده شدن کمربند صندلی شاگرد، از صندلی عقب هم صدای مشابه شنیده شد و هم زمان سیاوشم با صدای آرومی که از فریاد زدنم بدتر و ترسناک تر بود گفت:
- سفت بچسبین!
حس می‌کردم چشام داره از حدقه می‌زنه بیرون. ما Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یه نفر

    1

    روستا فقط اون روستای آمین آروم خنک تعداد جن محدود دارای گنج از اینجا خوشم نیومد

    ۸ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣❤️ آره خدایی راست میگی، روستای پیام اینا تو تصورات منم زیباتر و البته مرموزتر از همه ی روستاهای این شش تا رمان بود

    ۸ ماه پیش
  • یه نفر

    0

    آره منم عاشقش شدم از آزادکلا هم خوشگل تر بود

    ۸ ماه پیش
  • مهناز

    1

    فقط میتونم بگم،وااااااااای

    ۹ ماه پیش
  • میم

    1

    خب مهردادجان سرعت رو کم بکنه هم مردین چه فرقی داره،ولی یه تقشه ای دارن تا حالا پیداشون نشده🤔🙏🏻💙

    ۹ ماه پیش
  • میم

    1

    وای خیلی نفس گیر بود،یادم رفت نفس بکشم ،همش منتظر بودم یهو ظاهر بشن خوبه پارت کوتاه بود😮😱

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️