سایهی درخت سیب به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت صد و هجده :
با صدای دقالباب چشمهایش را باز کرد. هنوز احساس میکرد که تنش از بیخوابیهای مداوم کوفته است. طول کشید تا حواسش سر جا بیاید و موقعیت خود را به یاد بیاورد. کسی پیوسته به چوب در دکان میکوبید. خود را از پستو بیرون کشید و قبل از پا گذاشتن روی خاک ارههای کبابی، پتو را دور تن درشتش پیچید. صبح سردی بود!
- چه خبره؟ تعطیله! برید غروب بیاید!
این را گفت و دست
لطفا صبر کنید...