پارت چهل و ششم :

ساعت به وقت روزی دیگر بود، به وقت روزی که گلین، سینی به دست با سه استکان تا لبه پر از چایی، با قصد خروج از آشپزخانه ثانیه‌هایش را سپری می‌کرد و شادی نگاه دوخته به صفحه‌ی روشن موبایلش و حرکات انگشتانش روی کیبورد آن. لحظه‌ای دست از نوشتن کشید و بند کیف مشکی رنگش را روی شانه مرتب کرد و سپس بی‌آنکه حتی لحظه‌ای چشم از آنچه می‌نوشت بگیرد، همزمان با اولین قدمِ گذر کرده از درگاه آشپزخانه که م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • انیگما

    0

    انقدر خوشم میاد کسی نمیتونه به صحرا دستور بده😍😍😎😎

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    هیشکی نمیتونه بهش بگه بالا چشمت ابروئه

    ۶ ماه پیش
  • Elina

    0

    شفیع جان خبر نداری صحرا با جمال چیکار کرده جمال صحرا رو ببینه راه گم می کنه از ترس😂💔

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    جمال صحرا رو ببینه همونجا سکته میکنه😂

    ۷ ماه پیش
  • Sare

    0

    سکتہ مغزی و قلبی با ھم🤣🤣🤣

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    به خدا😂

    ۶ ماه پیش
  • فاطی

    0

    زمین گرد است..و واقعا آدم به آدم میرسد..روزی میرسد شادی بهت بگه مسئولیت خرابکاری که کردی وایسا پاشاخان

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    شادی شده کارمای کارای پاشا🥲

    ۶ ماه پیش
  • Yesii

    2

    نمیتونم قبول کنم پاشا آدم بدیه🥲یعنی چی آدم اینقد جنتلمن و متشخص مافیا باشه اونم چی قاچاق انسان...حقیقتا پشمام ریخته از قدرت نویسندگیت🤌🤍

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پاشا فقط پیش خانواده‌اش همچینه😂 ذوق کردم خب🥺

    ۷ ماه پیش
  • Yesii

    0

    کاش آدم بدی نبود🥲حقیقته محضه بانو🤍🦋

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره کاش نبود🥲

    ۷ ماه پیش
  • Elina

    0

    پاشا آنقدر برای خانواده اش احترام قائله دوسشون داره ولی با بقیه این کار می کنه 😑💔

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    برای پاشا فقط خانواده‌اش مهمه

    ۷ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    چرا این پارت و پارت قبلی صحرا کم بود . عالی بود کنجکاو فصل بعدیم تشکر از نویسنده عزیز رمانتون خیلی دلنشینه

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بچه‌ام رفته استراحت کنه دوباره برگرده😂

    ۸ ماه پیش
  • محرابی

    0

    ممنونم عالی بود خیلی. من هم مشتاقم که فصل بعد شروع بشه وببینم چه چیزی درانتظار هرکدومشونه

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم، کلی اتفاقای هیجان انگیز توی فصل دوم داریم

    ۸ ماه پیش
  • سوگند ۲

    0

    قبول نیست صحرای این پارت خیلی کم بود😭😂

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    صحرا رو خیلی دوست دارینا😂😂

    ۸ ماه پیش
  • سوگند

    1

    عالی بود بانو جان

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم🥰

    ۸ ماه پیش
  • سرو

    2

    خسته نباشی عزیزم واقعا عالی بود

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۸ ماه پیش
کپی شد!