پارت سی و ششم :
***
چشم که باز کردم، سقف بالای سرم سفید نبود؛ خاکستری بود. مثل آسمانی که میخواست ببارد اما نمیبارید. نور از لای پردۀ ضخیم افتاده بود توی اتاق. کج و بیحال، انگار خودش هم میترسید وارد شود.
اولن صدایی که شنیدم، صدای مادرم بود. تیز و بریده و مبهم.
ـ نگفتم؟ نگفتم آخرش یه روز کار دستش میده؟
خواستم سرم را بلند کنم. نشد. پلکهایم سنگینتر از تنم بود. زبانم همراهم نیامد؛ فقط پلک
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
فخری
0ممنون نویسنده جان خسته نباشی قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞