پارت صد و شصت و هفتم :
خدمتکار که از راه میرسد، عقلم سر جایش بر میگردد. به طرف اتاقم میرود و تو را در بهت جا میگذارم. وارد اتاق که میشوم برق را روشن نمیکنم. همان کنار تخت روی زمین مینشینم. حال خودم را نمیفهمم. احوالات بچهگانه خودم را نمیفهمم.
یاد قیافهی سرگردانت که می افتم بیشتر لجم میگیرد. از اینکه انتخابت برای زندگی گل ناز بوده تمام غم عالم به دلم سرازیر میشود. در بدون اینکه من
لطفا صبر کنید...
