مغرور و عاشق به قلم نسترن شاکر
پارت صد و هفتاد و پنجم :
مصطفی کلافه چند بار دور خودش چرخید. قلبش در حال مچاله شدن بود. نفسهایش یکی در میان از سینه خارج میشد. حجم بغضی که در گلویش میپیچید هم مزید بر علت شده بود و نمیتوانست چیزی که میخواست را به زبان بیاورد. مشتش را چند بار محکم به قلبش کوبید تا کمی از غمی که به آن گرفتار بود، کاسته شود. آنقدر چهرهاش درهم، ترسناک و درمانده شده بود که حلما یک قدم به عقب ر

لطفا صبر کنید...
انا
1یعنی مصطفی خود کشی کرد دلم واسه ش سوخت با حرف های که زد