پارت صد و هفتاد و سوم :

مصطفی، حلما را روی تخت‌‌‌‌ نشاند. همین که‌‌‌‌ خواست از حلما فاصله بگیرد، دست‌هایش اسیر دست‌های سرد و لرزان او‌‌‌‌ شد. سوالی نگاهش کرد که حلما با نگاه اشک‌آلودش و بغضی که صدایش را تضعیف کرده بود، ‌گفت: «صبر کن! کجا میری؟ می‌خوای چه کار کنی؟»
مصطفی نگاه محبت آمیزی به حلما‌‌‌‌ انداخت و با حالتی که بیشتر به دیوانه‌ها شباهت داشت، ‌گفت: «میرم که خونِش رو بریزم. امشب یا من زنده

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!