مغرور و عاشق به قلم نسترن شاکر
پارت صد و هفتاد و دوم :
هیراد که از بسته بودن دستهایش عاصی بود، سرش را جلو برد و پیشانیاش را به پیشانی حلما چسباند. هُرم گرم نفسهایشان مانند استشمام بوی عطری شیرین در چلهی زمستان، خوشایند بود. ترس از دست دادن دیگری در نی نی چشمهایشان مشهود بود. هیراد دوباره سکوت را شکست و گفت: «دیوونه وار عاشقت بودم و هستم، از اولین باری که با تو روبرو شدم، میخواستم مال من باشی. با خودم گفتم نمیذارم حت
لطفا صبر کنید...