مغرور و عاشق به قلم نسترن شاکر
پارت صد و هفتاد و یک :
مصطفی لگدی به پای هیراد زد و گفت: «حرومزاده! تو اینجا بودی، زود باش مُقُر بیا. حلما کجاست؟ کجا رفت؟ کِی رفت؟ یالا حرف بزن.» هیراد در همان حال قهقهای زد و گفت: «خیلی وقته که رفته. مطمئنم که تا الان به جاده رسیده. این بازی رو بَد باختی، دیگه دستت به سایهاش هم نمیرسه.»
مصطفی یقهی پیراهن هیراد را چنگ زد و با حرص داد زد: «خفه شو! حلما ماله منه، از اول هم برای من بود. اگه سر
لطفا صبر کنید...