خنا به قلم حنانه بامیری
پارت نود و هفتم :
***
هوای رودبار بوی روغن زیتون میداد و نوای ریز نسیمی که از سمت کوه میوزید، از لابهلای برگهای نقرهفام درختان میگذشت و جان من را میکاوید.
سردار از پا نمیشناخت. از همان دم که پا در خانهاش گذاشته بودیم، تلاش میکرد حسابی خوب از رخشا پذیرایی کند. برای رخشایی که معتقد بود بعد از وصلتمان نشد مهمان خانۀ او و شمشاد باشد. رخشا برای کمک به مطبخ میرفت. روسری آبی لعنتیاش رو
لطفا صبر کنید...
