پارت نود و هفتم :

***
هوای رودبار بوی روغن زیتون می‌داد و نوای ریز نسیمی که از سمت کوه می‌وزید، از لا‌به‌لای برگ‌های نقره‌فام درختان می‌گذشت و جان من را می‌کاوید.
سردار از پا نمی‌شناخت. از همان دم که پا در خانه‌اش گذاشته بودیم، تلاش می‌کرد حسابی خوب از رخشا پذیرایی کند. برای رخشایی که معتقد بود بعد از وصلتمان نشد مهمان خانۀ او و شمشاد باشد. رخشا برای کمک به مطبخ می‌رفت. روسری آبی لعنتی‌اش رو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!