پارت صد و هفتم :

عارف می‌آمد، او که هر روز و هر شب تصمیم به بازگشت گرفت تا به من بازگردد پس برای بردنم همراه خویش می‌آمد. درد پیچیده در قلبم از فکر اسارت او بود، طاقت نداشتم که از چهارده‌سال رنج او بشنوم؛ اما مجبور شدم، پرسش آقای آرسن وادارم کرد.

- چهارده‌سال زندگی در مسافرخانه؟

نکند جوانه پی برد به بی‌طاقتی‌ام؟ آخر جای پاسخ به آقای آرسن، سنگینی نگاه بر من کاشت و سنگ صبر صدایش کاسه‌ی Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • معصومه

    0

    عارف مظلوم من... نامه هاشو جوانه *** کرده؟ وای واقعاااا از هیچ کاراکتری به اندازه جوانه بدم نمیاد، هییییییچ کاراکتری!

    ۱۰ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    یکم زیادی بی‌رحمانه رفتار کرد ولی... آره!

    ۹ ماه پیش
  • معصومه

    0

    اشکم دراومد لامصب این چه پارتی بود؟😭💔 همونجا مه عزیزه عارف و دید نابود شدم، سر آخرش که دیگه جای عزیزه من بودم که مُردم😭💔

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️