سزاوار عشق به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و هفتم :
عارف میآمد، او که هر روز و هر شب تصمیم به بازگشت گرفت تا به من بازگردد پس برای بردنم همراه خویش میآمد. درد پیچیده در قلبم از فکر اسارت او بود، طاقت نداشتم که از چهاردهسال رنج او بشنوم؛ اما مجبور شدم، پرسش آقای آرسن وادارم کرد.
- چهاردهسال زندگی در مسافرخانه؟
نکند جوانه پی برد به بیطاقتیام؟ آخر جای پاسخ به آقای آرسن، سنگینی نگاه بر من کاشت و سنگ صبر صدایش کاسهی Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

معصومه
0عارف مظلوم من... نامه هاشو جوانه *** کرده؟ وای واقعاااا از هیچ کاراکتری به اندازه جوانه بدم نمیاد، هییییییچ کاراکتری!