پارت صد و پنجاه و هشتم :

تلخی الکل تا ته حلقش را سوزاند. احساس کرد حرارتی ضعیف خیلی سریع به مغزش رسید. به تقلید از علی، او هم یک تکه پرتقال برداشت و خورد تا این مزه را از دهانش ببرد. علی یک بار دیگر استکان‌ها را تا نیمه پر کرد. این بار در نوشیدن تعلل کرد. همین دور کافی بود تا تنها نوشیدن علی شروع شود. علی خیلی سریع از بحث تعارف بیرون آمد و از دور بعد نقش ساقی را به عطا سپرد. نیم ساعت بعد با چشمانی سرخ و خمار روبرویش ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    2

    واقعا عالی بودی گلم ،، دست عطا هم درد نکنه با این حرفهای عای که رو کرد عباد ببینه فیلمو سکته رو زده 😂

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅😅😅😅

    ۹ ماه پیش
  • هدی

    2

    آشغال عوضی چجوری دلت اومد با یه دختر پاک و دست نخورده اینجوری بازی کنی الحق که پسر همین پدری😡

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    علی هم کم نامردی نکرده. با این تفاوت که سحر خودش راه اومده، به افروز دست درازی شده.

    ۹ ماه پیش
  • الی

    1

    آی حال کردم دستت درد نکنه عطا خان

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    به به.😇

    ۹ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    موقع خاستگاری از دختر شریفی سحرو بفرسته بگه علی شوهرمه آاااای لذت میبرم 😌😌

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😁😁😁😉

    ۹ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    فک نمیکردم علی انقد زود وا بده 😂😂مغز عطا هم خوب کار میکنه آ

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    به خیالش صمیمی‌تر از عطا نیست. حقم داره خوب. هرچی باشه برادرشه😁

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    اینم از اعترافات آق علی مدقالچی کارش تمومه👻👻😁

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🤪🤪🤪

    ۹ ماه پیش
  • راز

    1

    عطا ناقلا عجب آتویی ازشون گرفت

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۹ ماه پیش
  • صدف

    3

    فرانک وحاج عباد چطوری هم دیگرو میبین به روی هم نمیارن

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عباد یه عمر تو چشمای فرحناز نگاه کرده و به روی خودش نیاورده. این بشر که خجالت براش معنی نداره. قهرفرانک هم براش مهم نیست.

    ۹ ماه پیش
  • مریم

    1

    عزیزدلم بی نظیری 🌹😘⚘خسته نباشید مرسی از این رمان زیبا. اصلن نمیفهمم عطا دنبال چیه میخواد چیکار کنه

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بی‌نظیر که شمایی مهربان جان.🥰 عطا میخواد جلوی بدبخت شدن یه دختر دیگه رو بگیره و همزمان بعضیارو ادب کنه.

    ۹ ماه پیش
  • معصومه

    2

    خداقوت بانو جان عطا خوب نقشه ای کشید کاش اززبان فهیمه هم چیزی میفهمیدیم

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    فهیمه هم می‌فهمه. به وقتش.😇😇

    ۹ ماه پیش
  • فخری

    2

    عطا یدونه ای به خدا.ممنون از رمان خوبت حتما این رمان زیبا و جذاب رو بخونید که ضرر میکنید.فاطمه بانوی خوش قلم خدا قوت عزیزم عالی بود دست گلت درد نکنه قلمت مانا 🙏🏻🌹❤

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    مرسی از این همه انرژی خوب و مثبت عزیزم. قربون محبتت🥰

    ۹ ماه پیش
  • پری مامان دخی

    5

    پس با این تفاسیر ابن غصه سر دراز داره. عطا میخاد یه روزی بره دنبال سحر و بیاره تو بازی

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا

    5

    اره دیگه ببینی عطا چه نقشه هایی برای عبادگوربه گوری پسر اشغالش دیده

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    پسر آشغال رو خوب اومدی.

    ۹ ماه پیش
  • bi bi

    3

    اره خب بیشتر ضربه ها رو میتونه با کمک سحر بزنه همه کاراش حساب شدس

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    اگه این دختر راه بیاد. اونوقت یکی دیگه هم نجات پیدا میکنه.

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    کاش سحر هم راه بیاد. ترس‌و بذاره کنار.

    ۹ ماه پیش
  • bi bi

    4

    و فرانکی که میدونه عطا نقشه داره واسه خانوادش و فقط میتونه نگاه کنه😂😂

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    طفلک فرانک.

    ۹ ماه پیش
  • bi bi

    3

    🙊😂به این میگن نقشه واقعا خوب همه چیزو مدیریت میکنه

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۹ ماه پیش
  • زهرا

    5

    این فکراازکجابه ذهن عطا میرسه اخ که من عاشق این پسرشدم 😍چقدرشخصیتشو دوست دارم 😍ممنون ازت فاطمه جون توروخدا زودزود پارت بده منتظرپارت جدیدم🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزی شما. پارتای تپل در راهه😇🥰

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️