آلوده به ابلیس به قلم آوا موسوی
پارت شصت و سوم :
بزاقم را بلعیدم و نگاهم به ظرف سوپ خیره ماند. اگر لحظهای تعلل میکردم، اشک از چشمانم بیرون میجوشید، پس به سرعت بشقاب را جلوی دستم کشیدم و بدون نگاه کردن به کایا قاشق بزرگی از سوپ را در دهانم فرو بردم، آنقدری که مطمئن شوم اثری از بغض در صورتم نمایان نشود. داغ بود و گلویم را سوزاند، اما بیتوجه به سوزش زبانم قاشق بعدی را به دهانم بردم.
سوزش دهان و زبانم هم باعث نمیشد تصاویر از جلÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آوا موسوی | نویسنده رمان
🥲🫠
۳ هفته پیشترنم
0هعی آهی اگه بگه قاتل شده و اون دستکشی بخاطر این تهدیدش کردی چی؟تو روش نگاه میکنی؟
۲ ماه پیشترنم
0بیچاره کایا حالا بیاد و به خاطر تارا یه چیزیش بشه😔
۲ ماه پیشترنم
0تارا میبینی چقد مرد دور و برت داری و نگرانتن؟حاج بابا،مبین،دستکشی،آهی،یاشار،بردیا و کایا و شاید کسایی که هنوزم نیومدن تو رمان
۲ ماه پیشزن کایا
2به خدا این دختره بخواد بلایی سر شوهرم بیاره خودم میدونم و چشاش 🫡😁
۵ ماه پیش*توت فرنگی*
1چرا این بشر انقدر زن و خاطرخواه داره اینجااا لعنتیا دیگه مردا نمیتونن زن بگیرن همه روکایا برد 😂😂😂🍓تارا یَک یَکتونو میکشه😂😂
۵ ماه پیشزن کایا
1تارا بره پیش همون کچله که دستکشی فنا شیپشون میکنند 😂🥲 من کایامو میخواام (البته اکه در اینده به غلط کردن نیوفتم و تا اخرش همون پسر کیوتم باقی بمونه🫡)
۵ ماه پیشHamraz
5وای بلایی سر کایا نیاد از دست این تارای دیوونه😭😭😭
۶ ماه پیشZoha
0عالی بود آوا جان❤️ فقط کیخام بدونم صاعقه و زنش کین؟ شخصیت های یکی از رمان هاتن؟
۶ ماه پیشMaedeh
0زیبا صاعقه و ماهور شخصیت های رمان به وقت مرگ هستند
۶ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
ممنونم💜 مال رمان به وقت مرگه
۶ ماه پیشدنیز؛
5وای بالاخره آهی باورکرد چی میشه یاشار بفهمه دوباره مثل قبل برگرده پیش تارا و نجاتش بده😭
۶ ماه پیشنرگس
5تارا آخر این کایا رو به کشتن میده
۷ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
احتمال قوی
۷ ماه پیشصاعقه
3اگه قراره بمیره بگو بیام تو رمان برا من کار دو دقیقس تو به خودت زحمت نده نویسنده😏
۷ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
برو دنبال زن و زندگیت. به زور زنت دادم
۷ ماه پیشالوریا
1تایپ کایا این نبود برای این که لج تارا رو در بیاره و اذیتش کنه اینا رو گفت که دقیقا برعکس تارا بود 😂
۷ ماه پیشMehralen
2من دقیقا تایپ کایام..کامل داشت منو توصیف میکرد جز اینکه ایرانی ام بقیه اش خود خودم بودم کایااااااا بیا عزیزم که من اصلا شیفته ات شدم🫠🕊️
۷ ماه پیشSare
7میل زیادی ب کشتن دستکشی دارم😡😡👿👿
۸ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
منم میام کمک
۸ ماه پیشSare
1مرسییییی😅😁🤣
۷ ماه پیشmacani
0بشین سرجات بچه😎
۷ ماه پیشSare
0چشممممممممم😁
۷ ماه پیشنرگس
1وای اخهششششش آهی فهمید بالاخره چی میشه یاشار هم بفهمه دوباره تارارو مثل قبل دوس داشته باشع😭اون باباشهههه
۷ ماه پیشمحرابی
0خدا قوت نویسنده عزیز. خداروشکر فهمید راست میگه امیدوارم یک راهی پیداکنن
۷ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
ممنونم💜
۷ ماه پیشاسپایدرمن
1وایی خدا آوا خیلی قشنگ توصیف میکنی آدم قشنگ وارد دنیای رمان میشه مخصوصا خط آخررر🥹🎀✨️
۷ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
عزیزممم🥹
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Yana
0ما هردو در قفس بودیم من در قفس این شهر و او در قفسی که من برایش ساخته بودم🙂