پارت شصت و نهم :

و این یکی...همین افسون رادمنش،با آنکه کمی خرابکاری می کرد اما می شد رویش حساب کرد.فکر دختر که آمد توی سرش،پشت گردنش داغ شد.به ساعتش نگاه کرد.دختر مو قرمز چرخید و نگاهش کرد و لبخند زد.دانیال لبخند نصفه نیمه ای زد و چمدانش را ایستاده روی زمین گذاشت.دختر خواست جایش را به او بدهد و گفت اگر عجله دارد برود جلوی او بایستد اما دانیال قبول نکرد.خواست از همانجا زنگ بزند روی واتس آپ افسون و درباره ی ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    لعنت شه داعش... شوکه شدم... چه جورغافل گیرمون کردی

    ۸ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    من استاد سورپرایز کردنم

    ۸ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    اگه جاشو بااون دختر عوض کرده بود 😱😱😱😱

    ۸ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    تو یه ثانیه ممکنه سرنوشتت عوض بشه

    ۸ ماه پیش
  • نفس

    1

    نچ نچ وای بدختا دلم کباب شد خیلی ترسناک و وحشتناک خدا بهشون رحم کنه ممنون عزیزم پارت هیجانی وجالبی بود

    ۸ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    عزیزی نفس جان

    ۸ ماه پیش
  • شیوا

    1

    چه وحشتناک خدا این داغشو لنت کنه چقدر آدم کشت و همه رو اذیت کرد و خرابکاری تو فرانسه هم مگه حمله بود؟ چه جالب بود این پارت مهشاد جون مرسی هیجانی بود اصلا فکرشو نمیکردم

    ۸ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    عزیزی من استاد غافلگیر کردنم

    ۸ ماه پیش
  • شیوا

    0

    واقعا لعنت به داعش و خرابکاریاش الان اگه دانیال اون طرف بود که افسون باید بیچاره میشد

    ۸ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    پدر کردم رو این گروهک‌های ترور...یستی دراوردن

    ۸ ماه پیش
کپی شد!