پارت پانصد و بیست و هشتم :

حنا آن‌جا بود. کت‌وشلوار زرشکی بر تن داشت؛ با وقار و زیباییِ زن چهل‌وچندساله‌ای که زمان چیزی جز شکوه به او نیفزوده بود.
رفتم جلو.
- خسته نباشی نفس کوروش… دلم برات تنگ شده بود. هنوزم وقتی می‌بینمت، دلم ضعف میره.
لبخند زد؛ همان لبخندی که سال‌هاست روشنایی شب‌های تار من است.
- توام خسته نباشی، عشق حنا.
نزدیک شدم و بی‌قرار و دلتنگ بوسیدمش. با همان اشتیاق روز اول همراهی‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!