پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت پانصد و بیست و هفتم :
در دلم به آن پدرسوختهای نصیب کردم که لحن شاعرانه گرفته و به سخن آمده بود. خنده بر لبانم نشست. دستی بر موهای دختر زیبایم کشیدم.
- ای پدرسوخته… از گفتن و تکرار این حرفهای شاعرانه خسته نشدی؟
لبخندی طنازانه زد و جواب داد:
- مگه شما و مامان از عاشقی کردن خسته شدین که من خسته بشم؟
بوسهای گرم و پدرانه بر گونه و پیشانیاش نشاندم. او برایم یادآور حنا همان دختری بود که در روزگاری
لطفا صبر کنید...