پارت پانصد و بیست و پنجم :

عشق، ریشه‌ای‌ست که از نسلی به نسلی دیگر می‌دواند. حنانه، یادآور مادرش… و دلیل دیگرِ بودن من.
قدم به خانه که گذاشتم، با چهره‌ی بشاش و خندان عمو شاپور و عمو فرزین که پا به سن گذاشته بودند روبه‌رو شدم. محکم در آغوششان گرفتم؛ چه سال‌هایی گذشت… چه خون‌هایی ریخته شد… و چه سبک‌بال شدم وقتی عدالت برقرار گشت و بی‌گناهی این دو روشن شد.
من دانستم که قاتل پدرم آنان نبودند. گذشته و زخم‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!