پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت پانصد و بیست و چهارم :
او با لبخندی آرام و تکان سری کوتاه، سپاس گفت. قدمهایم را به سوی در خروجی پل برداشتم. از آن بالا، بندر با چراغهای زردرنگش میدرخشید؛ همچون ستارههایی که بر زمین نشسته باشند.
هر بار که مأموریت پایلوتی به پایان میرسد، نفسی عمیق میکشم. آدم حس میکند بار سنگین یک کشتی و جان مردمانش بر دوش او بوده، و اکنون رها شده است. سبک شدنی عجیب است… شبیه آزادیِ دوباره.
از نردبان طنابی پاییÙ
لطفا صبر کنید...
