پارت چهارصد و نود و چهارم :

ایستادم و رو به او کردم. موهایش زیر نور کمرنگ خورشید صبحگاهی چون رشته‌های طلا برق می‌زد. قلبم لرزید و کلمات بی‌اختیار بر زبانم نشست:

ـ حنا... می‌دونی وقتی به آینده فکر می‌کنم، تصویرش فقط با تو معنا پیدا می‌کنه؟

لبخندی زد، آرام و پرمهر:

ـ چه تصویری کوروش؟ بگو...

چشم‌هایم را به افق دوختم؛ جایی که آسمان با جنگل دست در گردن داشت.

ـ رویای من یه خونه‌ی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!