پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و نود و چهارم :
ایستادم و رو به او کردم. موهایش زیر نور کمرنگ خورشید صبحگاهی چون رشتههای طلا برق میزد. قلبم لرزید و کلمات بیاختیار بر زبانم نشست:
ـ حنا... میدونی وقتی به آینده فکر میکنم، تصویرش فقط با تو معنا پیدا میکنه؟
لبخندی زد، آرام و پرمهر:
ـ چه تصویری کوروش؟ بگو...
چشمهایم را به افق دوختم؛ جایی که آسمان با جنگل دست در گردن داشت.
ـ رویای من یه خونهی
لطفا صبر کنید...