خنا به قلم حنانه بامیری
پارت نود و سوم :
***
باد، صدای زمین را از زیر پوستش بیرون میکشید. خز سیاه شب تا میانۀ دشت پایین آمده بود. انگار هر چیزی در این شهر روزی سوخته و بعد فقط خاک باقیماندۀ شعلهها مانده بود.
خستگی ساعتها رانندگی کمرم را خشک کرده بود. تازه از تهران آمده بودم و حالا چراغهای ماشین سالار را مثل دو زخم سوزان دنبال میکردم. از پیچهای جادۀ قدیمیِ رشت، از میان باغهای خاموش زیتون که برگهایشان در نم بارا

لطفا صبر کنید...

فاطیما
0عجب رمان به کجاها کشید خداقوت نویسنده عزیز🙏🌺