پارت نود و سوم :

***
باد، صدای زمین را از زیر پوستش بیرون می‌کشید. خز سیاه شب تا میانۀ دشت پایین آمده بود. انگار هر چیزی در این شهر روزی سوخته و بعد فقط خاک باقیماندۀ شعله‌ها مانده بود.
خستگی ساعت‌ها رانندگی کمرم را خشک کرده بود. تازه از تهران آمده بودم و حالا چراغ‌های ماشین سالار را مثل دو زخم سوزان دنبال می‌کردم. از پیچ‌های جادۀ قدیمیِ رشت، از میان باغ‌های خاموش زیتون که برگ‌هایشان در نم بارا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    عجب رمان به کجاها کشید خداقوت نویسنده عزیز🙏🌺

    ۸ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنون از شما که همراه داستانید

    ۸ ماه پیش
کپی شد!