پارت هفتاد و یک :

برد نیشخندی زد و به جای پاسخ به سوال کلت را برداشت و مانند قبل با گرفتن بازوی صاحب سیرک او را که درحال تقلا برای فرار بود روی صندلی ثابت کرد به سرش شلیک کرد اما باز هم صدای تیک نشان داد که خبری از گلوله نیست.
نفس در سینه هردو حبس شد زیرا این فرصت چهارم بود که از دست رفت. اینبار نوبت پنجم بود و فرصت مرگ و زندگی آرتور نصف شده بود. نمی‌توانست باز هم مانند یک احمق در این بازی مرگبار شرکت کند

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Najva

    0

    عالی مچکرم⁠♡نه به اون هارت و پورت ویکتور نه به اینجور مردنش😬

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    فدات عزیزم😍 آره واقعا طبل تو خالی ای بیش نبود😁

    ۹ ماه پیش
  • ثریا

    0

    مرگ دردناکی داشت

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    آره راستش، ولی حقش بود🙂 ↔️😂

    ۹ ماه پیش
  • ثریا

    1

    اخرش بچه از حال رفت 🤭😅 ولی کی بهش اجازه نداده👀

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    آره طفلک😅 حقم داشت تو یک قدمی مرگ قرار گرفته بود🥶 همون کسی که این اطلاعات رو بهش داده😁

    ۹ ماه پیش
  • ثریا

    1

    سباستین خیلی ترسناک بود 🥲

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    چون دیگه به یک هیولا تبدیل شده🥲

    ۹ ماه پیش
کپی شد!