پارت پنجاه و ششم :

چهره‌اش درهم رفت و چشمانش خیس از اشک شد. درماندگی از لرزش پلک ها و عمق گرفتن خطوط ریز صورتش هویدا بود، بااین‌حال عزم کوتاه آمدن نداشتم. لباسش را گرفته بودم و با ته‌مانده‌ی توانم تکانش می‌دادم و زیر دست سردش می‌نالیدم. محکم تن پردردم را در آغوش گرفت و نفس‌های داغ و بریده‌اش به گوش و گردن خیسم خورد:
_ بمیرم برات!
بی‌نفس هق‌هق می‌کردم و می‌لرزیدم. نوازش او نه‌تنها آرامم نکرد، Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    دیگه با چه امیدی تلاش کنه وقتی در عین حال خرابش تلاشش رو کرد ولی بجای پیشرفت سر از زیرزمین درآورد 🥺🙏🏻

    ۱۲ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🤧🤧

    ۱۲ ماه پیش
  • پریسا

    1

    دوباره یه فکر عجیب دیگه راجب هومت به ذهنم رسید.تو ظاهر داره با افرا همددردی میکنه اما معلوم نیست تو ذهنش چی میگذره این از آذر به مراتب پیچده تر و مارموزتره

    ۱۲ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    👍👍👍

    ۱۲ ماه پیش
  • پریسا

    1

    جهنم را از این جهنم تر نمیتواند باشد وقتی بهشت جانت را از تو می گیرند و مجبوری در شعله های آتش اجباری بسوزی و دم برنیاوری

    ۱۲ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    👏👏👏

    ۱۲ ماه پیش
  • م.ر

    1

    ای کاش نمیرفت آدم نمیتونه اعتماد کنه چیه🥲🥲🥲🫢

    ۱۲ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😔😔

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️