پارت پنجاه و ششم :

***
با بی‌قراری همچون مرغ سر کنده از این سوی اتاق به آن سو می‌رفت و هر از گاهی چنگی به موهایش میزد. خسته‌ی راه بود اما هنوز وقت نکرده بود استراحت کند؛ زیرا به محض ورودش به عمارت، خبرهایی به گوشش رسانده بودند که آشفته‌حالش کرده بود. آنقدر عصبی بود که حتی برای عرض ادب به بزرگ‌ترها نرفته بود و یک‌راست به اتاقش پناه آورده بود. صدای خنده‌های آرام هاتف و جاوید کلافه‌اش کرده بود. یک‌‌مرØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    0

    همیشه یه کنه هست اه اه 🤨🤨🤨

    ۱۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😃👏

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️