تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت سی و دوم :
سحر لبخندی به چهرهی نگران و رنگ پریدهی خالهاش زد و با گذاشتن دستانش روی مچ دست او گفت:
- من خوبم.
پگاه سوی فرزام برگشت و نفسش را کلافه بیرون فرستاد.
- نمیدونم به چه زبونی ازت تشکر کنم که بهش رسیدگی کردی! واقعاً ممنونم ازت!
فرزام لبخند را از لبانش محو نمود و با جدیت او را نگریست.
- این کوچکترین کاریه که میتونم واسش انجام بدم.
سپس آب معدنی را از روی میز برداشت و درش
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
