پارت سی و دوم :

سحر لبخندی به چهره‌ی نگران و رنگ پریده‌ی خاله‌اش زد و با گذاشتن دستانش روی مچ دست او گفت:
- من خوبم.
پگاه سوی فرزام برگشت و نفسش را کلافه بیرون فرستاد.
- نمیدونم به چه زبونی ازت تشکر کنم که بهش رسیدگی کردی! واقعاً ممنونم ازت!
فرزام لبخند را از لبانش محو نمود و با جدیت او را نگریست.
- این کوچک‌ترین کاریه که میتونم واسش انجام بدم.
سپس آب معدنی را از روی میز برداشت و درش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!