زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت هشتاد و ششم :
ذرهای صبر نداشت. وای بر او که به خاطر چنین چیز کوچکی باید نقشه میچید! حاجحسین نگاه شماتتباری به پسرش انداخت و زیر ل*ب استغفراللهی گفت. آخر این چه طرز برخورد بود؟ به سمت عروسش چرخید که سر به زیر، با انگشتان کشیدهی دستش بازی میکرد. حسام هنوز قدر جواهری که در کنارش بود را نمیدانست.
- بگو دخترم، ما منتظریم حرفهات رو بشنویم.
ماهبانو به خود مسلط گشت و لبخند کمرنگی روی ل*بش
لطفا صبر کنید...
