سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت سی و نهم :
***
تمام مسیر آبادی تا شهر را چنان با شتاب تاخت که گویی هر لحظه دیر رسیدنش به ضرر دلبرکش بود. به این باور رسید که بزرگان راست گفتهاند که زمین گرد است و آدمی هر چه بچرخد باز هم به نقطهی شروعش برمیگردد. به شهر که رسید دلش پر کشید برای خانه و کاشانهاش! افسار قاطر را کشید و بهسوی مقصدش تاخت. هر چه به مقصدش نزدیک میشد ضربان قلب و استرس نشسته بر جانش بیشتر میشد.
***
با سری پایین افØ

لطفا صبر کنید...

سحر
0دیدی درست گفتم😁ای آبزیرکاه پس طبیبه و فرنگ رفته شازده ام که هست