پارت سی و نهم :

***
تمام مسیر آبادی تا شهر را چنان با شتاب تاخت که گویی هر لحظه دیر رسیدنش به ضرر دلبرکش بود. به این باور رسید که بزرگان راست گفته‌اند که زمین گرد است و آدمی هر چه بچرخد باز هم به نقطه‌ی شروعش برمی‌گردد. به شهر که رسید دلش پر کشید برای خانه و کاشانه‌اش! افسار قاطر را کشید و به‌سوی مقصدش تاخت. هر چه به مقصدش نزدیک میشد ضربان قلب و استرس نشسته بر جانش بیشتر میشد.
***
با سری پایین افØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    0

    دیدی درست گفتم😁ای آبزیرکاه پس طبیبه و فرنگ رفته شازده ام که هست

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    بله😎

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️