پارت صد و سی و یک :

یاسین هر چقدرم ادعای دوستی می‌کرد در نهایت اگر ذره‌ای به این نتیجه می‌رسید که ممکنه مامان و باباش تنبیهش کنن از دشمن هم بدتر می‌شد.
به جای اینکه این اطراف رو چک بکنه و یه چماق دستم بده، سمتم شیرجه زد و از پشت کمرم رو چسبید.
به طرز مسخره‌ای پاهاش رو دو طرفم روی زمین می‌کشید تا زورش بهم برسه و نتونم جلو برم ولی وای به حالت اقدس! وای به حالت که من از شب پخش شدن فیلم‌های رویا هم عصبی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • برفین

    0

    نگار باید اشتی کنه پدرشه بزرگترشه کل عمرش زحمت کشیده 5کره *** که 1سالم در اومد تحویل جامعه بده اونموقع هم از سر عصبانیت و غم زنش خدایی نگارو زد

    ۶ ماه پیش
  • مادمازل آپریلیا

    4

    درس گرفتن خوبه ولی من نیاز به یسری درس ها نداشتم.... 💔 بچه ها شما هم دائم ماجراهای فصل یک تو ذهن تون میومد؟ اون خونه و کارهاشون انگار مثلا صد سال گذشته و البته من تو ذهنم آینده و خونه خرابه هم تو ذهنم اومد.

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    دختر تو عالی حرف نداری خیلی خلاقی واقعا رمانت بهترین رمان بوده به نظر من واقعاً حرف نداری انشاالله همیشه موفش باشی عزیزم تو تکی 😘

    ۸ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    عشق منیییی

    ۸ ماه پیش
  • الهه

    11

    اه حمیده بزار از اسد دیگه متنفر باشیم چرا مظلومش میکنی

    ۱ سال پیش
  • درسا

    1

    چون آخرای رمانه و باید یه خاطره خوب ازش بمونه و به عنوان یه ادم بد ازش یاد نکنیم🙃

    ۱۲ ماه پیش
  • نارنگی

    2

    ولی اسد خیلی گناه داشت.

    ۱۲ ماه پیش
  • فن همیشگی آیوار

    2

    😐واتتت؟؟؟ دلت واسه اسد سوخت؟

    ۱۲ ماه پیش
  • هلیا

    8

    درس گرفتن خوبه ولی من نیاز به یه سری درس ها نداشتم...

    ۱۲ ماه پیش
  • Janan

    1

    حمیده من آخر سر این رمان میرم جهنم انقد که کاری میکنی که زود قضاوت کنیم اه

    ۱۲ ماه پیش
  • PIK

    2

    آخی بمیرم واس غمت نگار

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    1

    عالییی نگار با کمربندش😂

    ۱ سال پیش
  • Roghayyeh

    3

    نگار اسد گناه داره بگو میمونم دلش شاد بشه ای دلم کبابه برای دلش

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    دلم واسه نگار میسوزه یاد اون شب نحس میوفته که زندگیش به کل از هم پاشید

    ۱ سال پیش
  • کیانا فن کوروش

    4

    پیوندتان مبارک'خدانگهدار🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣وای من عاشق یاسن شدمم'خدایاا'حمیده تروخدا نقش یاسین و پرنگ تر کن تو پارت هاات

    ۱ سال پیش
  • هارو

    4

    واقعا خونه وحالشو حس میکنم انگار خودم همونحام همینقدر دلگیر و گریه آور💔

    ۱ سال پیش
  • مهنا

    1

    عالی مثل همیشه امیدوارم پرقدرت ادامه بدی رمانت بقدری قشنگ هست که می توانم تمام روز بشینم و فقط رمانت رو بخونم می تونم توی رمانت تمام حس ها رو تجربه کنم و غیر قابل پیش بینی هستی

    ۱ سال پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    قربونت برم لطف دارییی

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️