پارت سی و هفتم :

به یک‌باره جمعیت کنار کشیدند و همگی به حالت تعظیم سر خم کردند؛ برزو و نوچه‌هایش بی‌توجه به آن‌ها جلو آمدند. ابراهیم به محض این‌که چشمش به برزو افتاد، چهار دست و پا به‌سمتش رفت؛ بر روی پاهای او افتاد و با حالی زار گفت:
- تصدقت بشم ارباب‌زاده! شرمنده‌ت شدم! عروست رو بردن.
برزو با دسته‌ی شلاقش به شانه‌ی ابراهیم زد و گفت:
- درست حرف بزن ببینم چی‌شده؟ چرا آبادی رو گذاشتی رو سرتØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • طیبه امینی

    0

    عالی بود من دق میکنم تا فردا که

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون، خدا نکنه دوست عزیز🌷

    ۱ سال پیش
  • سحر

    0

    حتما قوانلوها خانواده خود هامونن ،هامون میره به عنوان پسر اون خونواده سان ای رو میگیره

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ان‌شالله که اینجور باشه😉😍

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️