سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت سی و هفتم :
به یکباره جمعیت کنار کشیدند و همگی به حالت تعظیم سر خم کردند؛ برزو و نوچههایش بیتوجه به آنها جلو آمدند. ابراهیم به محض اینکه چشمش به برزو افتاد، چهار دست و پا بهسمتش رفت؛ بر روی پاهای او افتاد و با حالی زار گفت:
- تصدقت بشم اربابزاده! شرمندهت شدم! عروست رو بردن.
برزو با دستهی شلاقش به شانهی ابراهیم زد و گفت:
- درست حرف بزن ببینم چیشده؟ چرا آبادی رو گذاشتی رو سرتØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

طیبه امینی
0عالی بود من دق میکنم تا فردا که