پی یار به قلم الهام فتحی
پارت چهارده :
عنان چشم هایم را گرفتم که تنها کوتاه نظاره اش کنم.
-دو سه ساعتی میشه. دایی گفت سه روز تو هفته میای اینجا و خودش میاد دنبالت. اجازه گرفتم امشب و من بیام.
شبیه وقت هایی که استرس به جانش می آویزد، دست انداخت به کناره های شال و صاف نشست.
-برادر افراست. این استودیو خصوصی هم مال خودشه. پیشنهاد همکاری دادن و منم خب..خب..
-خوب کاری کردی.
سر چرخاند سمتم.
نتوانست در لحنم چیزی پید
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...