پی یار به قلم الهام فتحی
پارت سوم :
از حالت عصبی پر خشمم جا خورد.
آنقدر که حس کردم شانه اش به لرز افتاد.
هیچ گاه از من روی خوش نمی دید؛ اما اینطور هم نبود که با این واکنش تند بر سرش هوار بزنم.
-اون مرد چاق بدقواره تنها یه آدم خودخواهه که می خواد منو از حقم محروم کنه. سعی کن باهاش هم دست نشی چاندا. که من دیگه ظرفیت صبر و مدارای بیخود و باهات و ندارم.
لبه ی تخت نشست.
گره شال سفید دور گردنش را باز کرد و نفسش را با آهی بیرون داد.
-نگرانته..درست شبیه من.
-من به نگرانی هیچ کدوم از شما دو نفر احتیاج ندارم. اینو بفهم!
دلم نمی خواست اینجا باشد.
دستش را گرفتم و به بیرون از اتاق کشاندمش.
-الانم برو و بهش زنگ بزن. بگو ماموریتت شکست خورده. بگو میرا اگه بمیره هم به مزخرفات تو گوش نمیده. من فردا باز بر می گردم بیمارستان.
-میرا؟
صدا زدنش ترکیبی از بهت و حرص بود.
امانش ندادم.
در را باز کردم و هول ریزی به اندام لاغرش دادم.
-من از بابت اون گودرج لعنتی ازت عذر می خوام چاندا..ببخشید که مجبور شدی به خاطر من، این همه راه و بیای و بچه هات و تنها گذاشتی. از این به بعد اگه بهت زنگ زد، جوابش و نده، باشه؟
در را به هم زدم و همان پای در سر خوردم.
خسته بودم، از توضیح اینکه خوب هستم و نیاز به کمک ندارم، خسته بودم.
حتی از ادا درآوردن و تظاهر به قوی بودن هم همین طور
وقتی خودم می دانستم در سه روز گذشته، حتی چند ساعت خواب آسوده به چشمانم نیامده بود.
چند تقه به در خورد و دوباره صدایش.
گویا که دهان چسبانده باشد به در که از خرابی دست کمی از من نداشت.
که او هم پوسته پوسته شدن از صفات ظاهری بارزش بود..
درست شبیه قلبم.
-واست تو دستگاه اسنک گذاشتم بخور. قهوه ام آماده است، همون طور که دوست داری.
صدایی از من در نیامد.
حتی نفس را هم محبوس سینه کرده بودم تا زودتر راهش را بگیرد و برود.
همین هم شد.
تا چند دقیقه صدای پاهایش در راه پله ها به گوشم رسید و بعد خانه ام همان شد که بود.
تاریک، خلوت و سوت و کور.
دست به ساقم نشاندم و از جا بلند شدم.
بوی پنیر اسنک کل خانه را فراگرفته بود..دستگاه را از پریز کشیدم.
بیرونش آوردم و درون بشقاب گذاشتم.
نه میلی داشتم به خوردن، نه حتی وسوسه ام می کرد.
چاندا آشپز ماهری بود؛ اما آنقدر زمان گذشته بود، آنقدر مزه ی غذاهایش را فراموش کرده بودم که نخواهم باز دل دهم به این طعم، و عادت فراموش شده را بازگردانم.
اسنک را راهی سطل زباله کردم.
اما نمی شد به قهوه اش پشت پا زد؛ آن هم وقتی که به امشب و هشیاری نیاز مُبرم داشتم..

لطفا صبر کنید...
ف
0قشنگ بود رمان عالی است